تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٤ - آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيدن از نظر شاه
((٤٧٢١)) طفل را استيزه و صد آفت است شكر آن كاو بىفن و بىآلت است
((٤٧٢٢)) واى از آن پيران طفل نااديب گشته از قوّت بلاى هر لبيب
((٤٧٢٣)) چون سلاح و جهل جمع آمد به هم گشت فرعونى جهانسوز از ستم
((٤٧٢٤)) شكر كن اى مرد درويش از قصور كه ز فرعونى رهيدى و از كفور
((٤٧٢٥)) شكر كه مظلومى و ظالم نه اى ايمن از فرعونى و هر فتنه اى
((٤٧٢٦)) خالى اشكم لاف اللهى نزد كاتشش را نيست از هيزم مدد
((٤٧٢٧)) اشكم خالى بود زندان ديو كش غم نان مانع است از مكر و ريو
((٤٧٢٨)) اشكم پر لوت دان بازار ديو تاجران ديو را در وى غريو
((٤٧٢٩)) تاجران ساحران لا شىء فروش عقلها را تيره كرده از خروش
((٤٧٣٠)) خم روان گردد ز سحرى چون فرس كرده كرباسى ز مهتاب و غلس
((٤٧٣١)) چون به ريشم خاك را برمى تنند خاك بر چشم مميز مى زنند
((٤٧٣٢)) چندلى را رنگ عودى مى دهند بر كلوخيمان حسودى مى دهند
((٤٧٣٣)) پاك آن كان خاك را رنگى دهد همچو كودكمان بر آن چنگى دهد
((٤٧٣٤)) دامن پر خاكمان چون كودكان در نظرمان خاك همچون زرّ كان
((٤٧٣٥)) طفل را با بالغان نبود جدال طفل را حق كى نشاند با رجال
((٤٧٣٦)) ميوه گر كهنه شود تا هست خاك پخته نبود غوره خوانندش به نام
((٤٧٣٧)) گر شود صد ساله آن خام ترش طفل و غوره است او بر هر تيز هُش
((٤٧٣٨)) گر چه باشد ريش و موى سر سپيد هم در آن طفلى خوف است و اميد ماند خواهم نارسيده يا رسم حق كند با من غضب يا خود كرم
((٤٧٣٩)) كه رسم يا نارسيده ماندم اى عجب با من كند كرم آن كرم
((٤٧٤٠)) با چنين ناقالبى و دوريى بخشد اين غورهء مرا انگورئى
((٤٧٤١)) نيستم اميدوار از هيچ سو وان كرم مى گويدم لا تيأسوا
((٤٧٤٢)) كرد آن خاقان ما طويى نكو گوش ما را مى كشد لا تقنطوا
((٤٧٤٣)) گرچه ما زين نااميدى در گُويم چون صلا زد دست اندازان رويم