تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٣ - آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيدن از نظر شاه
((٤٦٩٩)) آن زمان خود جملگان مؤمن شوند آن زمان خود سركشان بر سر دوند رو نمايد پادشاهى مقيم نى دو روزه مستعار و نى سقيم
((٤٧٠٠)) آن زمان زارى كنند و افتقار همچو دزد و راهزن در زير دار
((٤٧٠١)) ليك گر در غيب گردى مستوى مالك دارين و شحنهء خود تويى
((٤٧٠٣)) رستى از پيكار و كار خود كنى هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى
((٤٧٠٤)) چون گلو تنگ آورد بر ما جهان كاش خوردى خاك اين حلق و دهان
((٤٧٠٥)) اين دهان خود خاك خوارى آمده است ليك خاكى را كه آن رنگين شده است
((٤٧٠٦)) اين كباب و اين شراب و اين شكر خاك رنگين است و نقشين اى پسر
((٤٧٠٧)) چون كه خوردى و شد آنها لحم و پوست رنگ لحمش داد و اين خاك كوست
((٤٧٠٨)) هم ز خاكى بخيه بر گل مى زنند جمله را هم باز خاكى مى كنند
((٤٧٠٩)) هندو و قبچاق و رومى و حبش جمله يك رنگند اندر گور خوش
((٤٧١٠)) تا بدانى كان همه نقش و نگار جمله رو پوش است و ملك مستعار
((٤٧١١)) رنگ باقى صبغة الله است و بس غير آن بربسته دان همچون جرس
((٤٧١٢)) رنگ صدق و رنگ تقوى و يقين تا ابد باقى بود بر صادقين
((٤٧١٣)) رنگ كفران و شك و شرك و نفاق تا ابد باقى بود بر جان عاق
((٤٧١٤)) چون سيه رويى فرعون دغا رنگ او باقى و جسم او فنا
((٤٧١٥)) برق و فرّ روى خوب صادقين تن فنا شد وان بجا تا يوم دين
((٤٧١٧)) خاك را رنگى و فرهنگى دهد طفل خوبان را بر آن جنگى دهد
((٤٧١٨)) از خميرى اشتر و شيرى پزند كودكان از حرص آن كف مى مزند
((٤٧١٩)) شير و اشتر نان شود اندر دهان در نگيرد اين سخن با كودكان دامن پر خاك ما چون كودكان رفته از سر جهد اسباب و دكان
((٤٧٢٠)) كودك اندر جهل و پندار و شك است شكر بارى قوت او اندك است واى از آن طفلان كه پيرى مى كنند لنگ مورانند و ميرى مى كنند