تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٤ - حكايت سلطان محمود غزنوى و رفاقت او شب با دزدان و بر احوال ايشان مطلع شدن
حكايت سلطان محمود غزنوى و رفاقت او شب با دزدان و بر احوال ايشان مطلع شدن
((٢٨١٦)) يك شبى مى گشت شه محمود فرد با گروه دزد و شب رو باز خورد
((٢٨١٧)) پس بگفتندش كيى اى بو الوفا گفت شه من هم يكىام از شما
((٢٨١٨)) آن يكى گفت اى گروه مكر كيش هين بگوييد از فن و فرهنگ خويش
((٢٨١٩)) تا بگويد با حريفان در سمر كاو چه دارد در جبلَّت از هنر ؟
((٢٨٢٠)) آن يكى گفت اى گروه فن فروش هست خاصيت مرا اندر دو گوش
((٢٨٢١)) كه بدانم سگ چه مى گويد به بانگ قوم گفتندش ز دينارى دو دانگ
((٢٨٢٢)) آن دگر گفت اى گروه زر پرست جمله خاصيت مرا چشم اندر است
((٢٨٢٣)) هر كه را شب بينم اندر قيروان روز بشناسم مر او را بىگمان
((٢٨٢٤)) گفت يك خاصيتم در بازو است كه زنم من نقبها با زور دست
((٢٨٢٥)) گفت يك خاصيتم در بينى است كار من در خاكها بو بينى است
((٢٨٢٦)) سر الناس معادن داد دست كه رسول آن را پى چه گفته است
((٢٨٢٧)) من ز خاك تن بدانم كاندر آن چند نقد است و چه دارد او ز كان
((٢٨٢٨)) در يكى كان زرّ بى اندازه درج وان دگر دخلش بود كمتر ز خرج
((٢٨٢٩)) همچو مجنون بو كنم هر خاك را خاك ليلى را بيابم بىخطا
((٢٨٣٠)) بو كنم دانم ز هر پيراهنى گر بود يوسف و گر اهريمنى
((٢٨٣١)) همچو احمد كه برد بو از يمن زان نصيبى يافت اين بينى من
((٢٨٣٢)) كه كدامين خاك همسايهء زر است يا كدامين خاك صفر و ابتر است
((٢٨٣٣)) گفت يك نك خاصيت در پنجه ام كه كمندى افكنم طول علم قصر اگر چه چند باشد بس بلند كنگرش در سخت گردانم كمند همچو احمد كه كمند انداخت سخت كه كمندش برد سوى تخت و بخت
((٢٨٣٤)) همچو احمد كه كمند انداخت جانش تا كمندش برد سوى آسمانش