تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٨ - تفسير ابيات
مى پوشاند و از حوزهء بهره بردارى بر كنار مى سازد .
اين تويى را كه گمان مى برى توى واقعى است مكانى و طبيعى است ، من آن تو را مى گويم كه لا مكانى و ما فوق طبيعى است .
اى گوهر گران بهاى هستى ، چرا اين اندازه به صدف بدن كه كالبد تست ، عشق و علاقه مى ورزى اين صدف بدن نى است و آن توى حقيقى شكر حيات بخش .
اين تويى را كه در خود مى بينى ، توى بىگانه بوده و توى واقعىات نيست ، برو آن توى واقعيت را درياب .
آن تو كه در پايان كار حقيقت خود را به تو نشان خواهد داد ، هم اكنون كه آغاز هستى و سير تو در گذرگاه ابديت است ، براى گفتن هشدار به سراغت آمده است .
توى واقعى تو در اين موجوديت طبيعى تو نيست ، بلكه در شعاع موجود برين است ، اين تو را درياب ، من غلام اين مرد خود بينى هستم كه بتواند من خود را در شعاع موجود برين ببيند .
آرى رشد يافتگان مى توانند از چنين خود بينى بهره ور گردند -
((٣٧٧٧)) آن چه اندر آيينه بيند جوان پير اندر خشت بيند پيش از آن
آنگاه شاه زادگان با خويشتن چنين مى گفتند : -
((٣٧٧٨)) زامر شاه خويش بيرون آمديم با عنايات پدر ياغى شديم
((٣٧٧٩)) سهل دانستيم قول شاه را وان عنايتهاى بىاشباه را
اينك در خندق بلا افتاديم و بدون جنگ و انگيزهء جدى و خطرناك خود را خسته و فرسوده ساختيم .
آرى اين است نتيجهء تكيه به عقل و فرهنگ خويش كه چنين بلائى را بر سر ما آورده است .
مانند آن مسلول كه از بيمارى خود غافل است . خود را از بيمارى و بندهاى درونى برى ديديم و اينك -
((٣٧٨٣)) علت پنهان كنون شد آشكار بعد از آن كه بند گشتيم و شكار