تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٤ - تفسير ابيات
بار پروردگارا ، هيچ دلى را در اين دنياى اسرار آميز در درون انسانها به وديعت ننهادى ، مگر اين كه توانايى بر افروختن بارقهاى را با آن دل در آميختى كه اگر بيافروزد ، جمال و جلال تو را در نهانخانهء دل چنان بىپرده و روشن خواهد ديد كه هيچ حجاب و مانعى نتواند آن را بپوشاند و وابستگى خود را به آن جمال و جلال چنان در خواهد يافت كه تا خود را در دست دارد ، تو را از دست نخواهد داد و ناديده ات نخواهد گرفت ، زيرا او به آن خود دست يافته است كه آيينهء روشنى براى ديدار تست .
تفسير ابيات شبى سلطان محمود تنها مى گشت ، به گروه دزدان شب رو بر خورد كرد . دزدان به سلطان محمود گفتند : اى رفيق با وفا ، تو كيستى ؟ سلطان گفت : من هم يكى از گروه شما هستم .
يكى از دزدان گفت : اى گروه حيله گر ، بياييد هر كسى از ما آن چه را كه از فن و فرهنگ در خاصيت خود دارد به نحو حكايت باز گو كند . يكى از آنان گفت : اى گروه فن فروش ، من خاصيتى در گوش دارم كه اگر سگى عوعو كند ، من مى فهمم كه در بانگى كه بر آورده است ، چه مى گويد . دزدان به او گفتند : تو دو دانگ را از دينار صاحب فن بودن را در اختيار دارى .
ديگرى گفت : اى گروه زر پرست ، تمام مزاياى فنى من در چشمم مى باشد كه هر كس را در شب تاريك ببينم ، او را در روز روشن باز مى شناسم .
سومى گفت : مزيت فنى من در بازو است ، قدرت بازوى من در نقب زدن است .
چهارمى گفت : خاصيت من در بينى است ، كار من اين است كه خاكها را بو مى كنم و به راز « الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه » كه پيامبر ما فرموده است ، پى مى برم و از خاك هر تنى استشمام مى كنم كه از نقد چه دارد و كانش چيست .
كانهايى وجود دارد كه طلاى بى اندازه در آن مخفى است و كانهايى هم هستند