تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٤ - تفسير ابيات
غرق شوند و يا آن قدر شادان و خندان باشند كه تمام اجزاء هستى مانند دسته گلى خندان و شكوفان شود . يا همهء اجزاء جهان هستى در حيرت و بهت فرو رود يا همهء هستى در حالت اشراق بسر برند يا همهء اجزاء كائنات هر يك موج هستى را در كام خود ببلعند . . . « بر دامن كبرياش ننشيند گرد » درك آن عظمت بىنهايت و اين حقارت بىنهايت با نوشته هاى حرفهاى و تدريسهاى رسمى و سخنورىهاى دل نشين و حتى با انديشه هاى بىسر و ته هرگز امكان پذير نخواهد بود . درك اين حقيقت راه و رسم ديگرى دارد كه شدن ناميده مى شود ، نه فرا گرفتن . تا يك انسان نتواند با تحول واقعى درونى طعم عظمت را بچشد ، هرگز با تصور و استدلالهاى حرفهاى و لو نمونهاى از عظمت خداوندى را در نخواهد يافت .
تفسير ابيات موش شروع به لابه و زارى كرده مى گويد : اى يار عزيز مهر پيشه ، من بىديدن رويت حتى يك دم قرار و طاقت ندارم . تويى نور و اندوختهء روزم و تويى موجب آرامش و تسلى خاطر و خواب خوش شبانگاهىام . مروت آن است كه هميشه شادم نماىى و گاه و بىگاه از روى كرمت يادم كنى .
اى دوست نيك خواه من ، در هر شبانه روزى بامدادان مرا با وصال مرتب دل خوش مى كنى و من به اين يك بار نمى توانم قناعت بورزم ، من در عشق تو موجود شگفت آورى شدهام . من صدها استسقا در جگر دارم كه هر يك از آنها توام با جوع البقر است . اى امير مى دانم كه تو از غم و اندوه من بىنيازى ، بيا زكات مقام والايت را ادا كن كه نگريستن در فقيرى مثل من است . اگر چه اين فقير دور از ادب شايستگى لقاى تو را ندارد ، ولى لطف عام تو برتر از موجوديت اين بىنوا است .
لطف عام تو احتياج به انگيزهاى ندارد ، زيرا آفتاب با آن عظمتش بر پليدىها مى تابد و از اين تابش ضررى بر نور او نمى رسد و ضمناً آن پليدىها خشك مى شوند و هيزمى براى سوختن مى گردند تا آنگاه كه وارد گلخن گردند و بسوزند و فروغى