تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٨ - تفسير ابيات
قوانين عمومى مربوط به طبيعت جاريه و امكانات انسان را تصفيه و تنقيح نموده و با دقت كامل ، تحول و كميت و كيفيت دخالت آن دو را در اصول مشتركهء مزبور منظور نموده ، شالودهء تمدن را روى حقوق و قوانينى استوار بسازند كه محورش جان آدمى است ، نه شكل او .
اين اقدام بزرگ نخستين نتيجهاى را كه خواهد داد ، اين است كه انسانيت را از پاره پاره شدن در زير چاقوهاى حرفهاى هر يك از علوم انسانى نجات خواهد داد و نخواهد گذاشت كه اصالت غريزهء جنسى فرويد عوامل حقوقى و تاريخى و اقتصادى و اجتماعى و اخلاقى و مذهبى انسانها را خشك و بيجان در مغزهاى آدميان بايگانى كند و به طور عموم همهء آن صاحب نظران كه در بارهء شناخت انسان و روابط او با طبيعت و انسان ديگر فعاليت مى كنند ، وحدت جانهاى آدميان را منظور نموده حقوق جانها را مقدم و اصيل تلقى خواهند كرد . اين كار ممكن است .
تفسير ابيات چنانكه حضرت يوسف عليه السلام از يك زندانى نيازمند و خاضع كه سعادت نجات از زندان نصيبش شده بود ، تقاضا كرد كه اگر از اين زندان رها شدى و كار و بارت در نزد عزيز مصر براه افتاد : مرا بياد او انداز ، باشد كه مرا هم از زندانش نجات بدهد ، يوسف به اين حقيقت توجه نكرد كه يك زندانى شكار شده نمى تواند زندانى ديگرى را خلاص كند . اگر درست بنگريد خواهيد ديد :
((٣٤٠٤)) اهل دنيا جملگى زندانى اند انتظار مرگ دار فانى اند
مگر آن افراد بىنظير كه تن به زندان دنيا دارند و جانشان در عالم اعلا آزاد و رها است . به مجازات توسل به انسان نيازمند بود كه يوسف چند سال ديگر در گوشهء زندان درماند و شيطان بياد آوردن يوسف را از ذهن آن زندانى نجات يافته محو نمود . تا يوسف نازنين بداند -
((٣٤٠٩)) كه چه تقصير آمد از خورشيد داد تا تو چون خفاش رفتى در سواد ؟