تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣ - جواب مريد و زجر كردن آن طعانه را از كفر و بىهوده گويى
اكنون به روش كلى جلال الدين در رابطهء انسان با خدا به طور اجمال توجه كنيم :
بشنو از نى چون حكايت مى كند وز جدايىها شكايت مى كند كز نيستان تا مرا ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند
٠ ٠ ٠ ٠ ٠ ٠ ٠ ٠ ٠
هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
مسلما اين حكايتها و ناله ها و جويندگى روزگار وصل دليل آن است كه در اين دنيا و لو يك لحظه هم كه بوده باشد ، انسان از اصل خود كه خدا است ، جدا گشته است .
و همچنين تشويق جلال الدين به عشق الهى و مبارزه با نفس حيوانى و تبعيت از پيامبران و كوشش به رها كردن روح از جاذبيت سر سخت ماده و ماديات كه جلال الدين را در سر تا سر مثنوى به فرياد در آورده است ، روشنترين دليل آنست كه جلال الدين مى خواهد به قول خود : فرعى را به سوى اصل خود و جزئى را به سوى كل خويش و قطرهاى را به دريايى كه از آن جدا شده است ، بر گرداند .
چنين مكتبى امكان ندارد كه انسان را در هر مرحلهاى از كمال و رشد هم كه بوده باشد ، واقعا با خدا يكى بداند ، زيرا هيچ عقل و قلب پاك و كاملًا روشن و راه سپرى كرده نمى تواند اين معنى را بپذيرد كه انسان در ازل با خدا يكى بوده و در ابد هم يكى خواهد گشت و تنها در ميان آن دو قلمرو از خدا جدا بوده ، و مغايرتى با يكديگر دارند كه كتب آسمانى و آثار انسانى بسيار ارزنده مانند مثنوى جلال الدين مى خواهند اين جدايى موقت را با تشويق و تحريك به آداب الهى از ميان بر دارند تمسك جلال الدين به حديث قدسى .
كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف ( من يك گنج نهانى بودم ، خواستم شناخته شوم مخلوقات را آفريدم تا