تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٤ - رفتن شه زادگان به جانب قلعهء ممنوعة عنها به حكم ١٧١ الانسان حريص على ما منع ١٨٧ و وصيتهاى پدر را فراموش كردن و در بلا افتادن و نفس لوامه با ايشان به زبان حال گفت أ لم يأتكم نذير ؟ و گفتن ايشان در جواب لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
كشته شدهء جام و لباس و آرايش آن چه كه صحبتش در ميان نيست خود حيات است . ساده لوحان را بنگريد كه در فلسفه و هدف حيات مى انديشند آن اسراف گران را تماشا كنيد كه كاغذ و مركب و ساعات عمر را براى نوشتن چند سطر براى اثبات اين كه كوه قاف و عنقا وجود ندارد و غول بيابانى خيال پوچ است ، تلف مى كنند در اين جملات خير خواهانه بيانديشيم : « بياييد جامى بسر كشيم و مست شويم » « بياييد با چند گرم رنگ و بو زندگى را بيارائيم » « برخيزيد در چند ساعت از اين طرف كرهء زمين به آن طرف كرهء زمين حركت كنيم و برسيم » « بياييد همه چيز را بدانيم » ، « بيك ديگر بخنديم » ، « ثروتى به دست بياوريم كه هر چه را بخواهيم همان لحظه براى ما حاضر شود » « مقام بهترين پديدهء زندگى است آن را به دست آوريم » . . . اين چند مشت خاك به وسيلهء تمدنها پخته مى شود و در هر دورهاى به اشكال و رنگهاى گوناگون به عنوان جام بادهء حيات در دست انسانها قرار مى گيرد ، ولى صدا و رنگ و زحمات به دست آوردن آن جام بقدرى انسانها را به خود مشغول مى سازد كه تنها ورود به دروازهء حيات عالى ، او را به خود مى آورد . اين جمله را كه طنين عميق و گسترده اش در لابلاى سر و صداى بهم خوردن جامها پوشيده شده است ، بشنويد :
« با ديدگان فرو بسته لب بر جام زندگى نهاده و اشك سوزان بر كنارهء زرين آن فرو مى ريزيم ، اما روزى مى رسد كه دست مرگ نقاب از ديدگان ما بر مى دارد و هر آن چه را كه در زندگانى مورد علاقهء ما بود ، از ما مى گيرد ، فقط آن وقت مى فهميم كه جام زندگى از اول خالى بوده و ما از روز نخست از اين جام جز باده خيال ننوشيدهايم » .
لرمانتوف بدينسان مى بينيم كه از اين همه جامهاى زرين و زيبا كه دكانهاى مكتبها را پر كرده است ، در هنگام آگاهى به مجموع حيات به هشيارانى از قبيل لرمانتوف بادهاى نمى جوشد .