تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢ - مناجات
رفتگان را كه نه از بامداد تمدن شايستهء خود اطلاعى داريم و نه از شامگاهش بيدار فرما .
بار الها ، دست عنايتى بر سر انسانهاى امروزى بنواز و بار ديگر از عطايا و كرم نامتناهىات نيروى راستين به آنان ببخشا ، باشد كه لحظاتى بايستند و اشكى مقدس به آن پلهاى خراب شده بريزند كه در موقع عبور به دوران كنونى با دست خود ، ناهشيارانه خراب كردند و امروز حتى قدرت بر پا داشتن يك آجر از آن پلهاى ويران شده را در خود نمى بينند . و در عين حال بدون توجه خود را وابستهء مصالح همان پلهاى خراب شده مى نمايند . آگاهشان بساز كه بار ديگر آن واقعيات حيات بخش را كه در گذرگاه تاريخ با ديدن حقيقت نماها ، بىاعتنا و بىخيال زير پا گذاشتند و رفتند ، احيا كنند و از گذشت عقربك ساعت موهوم از روى آن واقعيات به وحشت نيافتند .
مشعل دانش و هنر را از دست خود خواهان و سود جويان كه جز به عنوان وسيلهء بىهوشى و سلب اختيار از انسانها در آن نمى نگرند ، بگير و به دست آن رادمردان انسان شناس بسپار كه از لجن خود خواهى و مقام پرستى و سود جويى در آمده و طعم حيات انسانى را چشيدهاند .
كردگارا ، ما بشر امروزى آن سوداگران سرمايه از دست رفتهاى هستيم كه براى گريز ار احساس طعم تلخ پوچى حيات ، با آهن و پولاد به راز و نياز مى پردازيم و دروازهء ورود به صحنهء حيات را كه اسافل اعضاء ناميده مى وشد به بازى مى گيريم و سر خوشيم كه آزادى ، آن پديدهء عالى روح را شكوفان ساختهايم موقعى كه به آشكارترين تناقض حيات خود متوجه مى شويم كه بازى با دروازهء ورودى حيات آزاد است و براى هيچ انسانى كارت ورود به زندگى لازم نيست . ولى نبايد بسر مويى از اين انسان خيانت و جنايت و ظلم تجويز شود ، زيرا سد پولادين قانون و كيفر و اصول خشن در بارهء همين انسان كه در نتيجهء بازيگرى و سرخوشى و بدون قانون رسمى به اين دنيا غلطيده است ، هستى او را تضمين مى كند بلى همين احساس تناقض است كه جوانان ما را طغيانگر و مواجه با خلاء محض و ميانسالان و كهن سالان ما را به درد بىدرمان نمى دانم و به من چه ؟ مبتلا مى سازد و درخشندگى حيات بخش هستى را مى گيرد و با آب و تاب بيشترى به سطور كتابهاى كامو و كافكا منتقل مى سازد .