تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣١ - تفسير ابيات
خود را با شكافتن ماه به مردم نشان داد به جهت ناتوانى فهم و حس مردم بود و الا -
((٣٤٤٧)) كار و بار انبيا و مرسلون هست از افلاك و اخترها برون
تو اگر مى خواهى عظمت پيامبران را درك كنى -
((٣٤٤٨)) تو برون شو هم ز افلاك دوار وانگهى نظاره كن آن كار و بار
زيرا مادامى كه مانند جوجه در توى تخم ماندهاى ، نمى توانى تسبيح مرغان هوا را بشنوى . من معجزه ات را نمى توانم در اين جا شرح و توضيح بدهم ، لذا مى پردازم به سرگذشت اسب و سلطان خوارزمشاه . آفتاب لطف حق بر هر چه بتابد چه سگ و چه اسب ، فر و شكوه اصحاب كهف مى يابد . تابش لطف الهى بىكسان نيست ، در اختلاف سنگ و لعل بنگر كه لعل از لطف خداوندى روشنايى كسب كرده ، ولى سنگ فقط گرمى و تابندگى دارد . چنانكه تابش آفتاب بر ديوار ، مانند لرزش آن در سطح آب نمى باشد . وقتى كه خوارزمشاه از آن اسب در حيرت و شگفتى فرو رفت ، رو به عماد الملك نموده و گفت : اى برادر ، اين اسب بسيار خوبى است ، گويى از بهشت آمده است نه از زمين . عماد الملك در پاسخش گفت : اى خديو ، وقتى كه ميل تو به چيزى متعلق شود ، اگر ديو هم باشد فرشته مى گردد . چون تو سلطان اين اسب را منظور نمودهاى ، لذا نيكو و زيبا و رعنا مى باشد ، و ليك -
((٣٤٥٩)) هست ناقص آن سر اندر پيكرش چون سر گاو است گويى آن سرش
اين گفتار عماد الملك در دل خوارزمشاه كارگر شد و اسب را در ديدهء او پست و خوار نمود . وقتى كه غرض ورزى دلال توصيف كننده چيزى شود ، ارزش يوسف به سه گز كرباس تنزل مى يابد هنگام فرا رسيدن اجل شيطان دلال گوهر گران بهاى ايمان مى شود و ابله بد بخت ايمان خود را به دلالى شيطان بيك ابريق آب مى فروشد در صورتى كه خود ابريق آب نيست ، بلكه خيال آن است و دلال جز آتش زدن به خرمن آن ابله غرض ديگرى ندارد . تو بىنوا در همين حال تندرستى و فربهى صدق و صفايت را در مقابل يك خيال از دست مى دهى و -
((٣٤٦٦)) مى فروشى هر زمان درّى ز كان مى ستانى همچو طفلان گردكان