تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٧ - رجوع به قصهء شاه زاده كه زخم خورده از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
رجوع به قصهء شاه زاده كه زخم خورده از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
((٤٨٦٥)) قصه كوته كن كه راى نفس كور برد او را بعد سالى سوى گور
((٤٨٦٦)) شاه چون از محو شد سوى وجود خشم مريخيش آن خون كرده بود
((٤٨٦٧)) چون به تركش بنگريد آن بىنظير ديد كم از تركشش يك چوبه تير
((٤٨٦٨)) گفت كو آن تير و از حق باز جست گفت اندر حلق او آن تير توست
((٤٨٦٩)) عفو كرد آن شاه دريا دل ولى آمده بُد تير او بر مقبلى
((٤٨٧٠)) كشته شد در نوحهء او مى گريست اوست جمله هم كشنده هم وليست
((٤٨٧١)) ور نباشد هر دو او پس جمله نيست هم كشندهء حلق و هم ماتم كنيست
((٤٨٧٢)) شكر مى كرد آن شهيد زرد خدّ كان بزد بر جسم و بر معنى نزد
((٤٨٧٣)) جسم ظاهر عاقبت خود رفتنيست تا ابد معنى بخواهد شاد زيست
((٤٨٧٤)) آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت دوست بىآزار سوى دوست رفت
((٤٨٧٥)) گرچه او فتراك شاهنشه گرفت آخر از عين الكمال او ره گرفت
((٤٨٧٦)) و آن سيم كاهلترين هر سه بود صورت و معنى به كلى در ربود دختر و ملك و خلافت او گرفت مى سزد گر زاين نمانى در شگفت من ز طول قصه گشتستم ملول من غريق بحر معنى تو عجول آن كهين از ذلت و عجز و نياز يافت مقصود از كريم كار ساز