تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٦ - مثل دو بين همچون آن غريب كاشان است كه عمر نام داشت كه خباز به سبب اين نامش به دكان ديگر حوالت كرد و او فهم نكرد كه همهء دكانها يكيست
و گوهر است ، خر ديگرى هم وجود دارد كه بارش سنگ و مرمر است .
همهء جوىها را با يك ديده منگر و در جوى عالم هستى خود ماه را ببين نه عكسش را . آب جويبار هستى آب حيات خضر است نه آبى كه براى آشاميدن دام و دد روانه مى گردد . هر چه كه در اين آب ديده مى شود حق است و حقيقت . ماه از ته اين آب مى گويد : من ماه هستم نه عكس ، منم هم گفتار و همراه تو . جويبار هستى آن جويبار است كه هر چه در بالا وجود دارد ، در آن هم وجود دارد خواه دست به بالا ببر و خواه دست به خود جويبار . [١] اين جوى شبيه به جوىهاى ديگر نيست ، پرتو ماه در اين جوى عين ماه است . هر چه بخواهى از نعمت و تاج و بخت و دين در همين جويبار است . تمام آرمانهاى مخلوقات هر دو جهان بدون بعد و فاصله در همين جويبار است .
[١] جلال الدين در ابيات مورد تفسير جهان هستى را دارندهء هر چه كه در ماوراى طبيعت وجود دارد معرفى مى كند : اندرين چَه هر چه بر بالاست هست * خواه بالا خواه بر وى دار دست در صورتى كه در دفترهاى ديگر جهان هستى را در مقابل ماوراى طبيعت بسيار محقر مى شمارد : تا كه سازد جان پاك از سر قدم * سوى عرصهء دور پهناى عدم عرصهاى بس با گشاد و با فضا * كاين خيال و هست زو يابد نوا تنگتر آمد خيالات از عدم * زان سبب باشد خيال اسباب غم باز هستى تنگتر بود از خيال * زان شود روى قمر همچون هلال .