تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٣ - رفتن قاضى به خانهء زن جوحى و حلقه زدن جوحى به تندى و خشم بر در و گريختن قاضى در صندوق
((٤٤٩٣)) هاتف است اين داعى من اى عجب يا پرىام مى كند پنهان طلب
((٤٤٩٤)) چون پياپى گشت آن آوازه بيش گفت هاتف نيست باز آمد به خويش
((٤٤٩٥)) عاقبت دانست كان بانگ و فغان بُد ز صندوق و كسى در وى نهان
((٤٤٩٦)) عاشقى كاو در پى معشوق رفت گر چه بيرون است در صندوق رفت
((٤٤٩٧)) عمر در صندوق برد او اندهان جز كه صندوقى نبيند از جهان
((٤٤٩٨)) آن سرى كه نيست فوق آسمان از هوس او را در آن صندوق دان
((٤٤٩٩)) چون ز صندوق بدن بيرون شود او ز گورى سوى گورى مى رود
((٤٥٠٠)) اين سخن پايان ندارد قاضيش گفت اى حمال و اى صندوق كش
((٤٥٠١)) از من آگه كن درون محكمه نايبم را زودتر با آن همه
((٤٥٠٢)) تا خرد اين را به زر زين بىخرد همچنين بسته به خانهء ما برد
((٤٥٠٣)) اى خدا بگمار قومى رحممند تا ز صندوق بدن ما را خرند
((٤٥٠٤)) خلق را از بند صندوق فسون كه خرد جز انبياء و مرسلون ؟
((٤٥٠٥)) از هزاران كس يكى خوش منظر است كه بداند كاو به صندوق اندر است آنكه داند تو نشانش آن شناس كاو ز روح اين جهان دارد هراس
((٤٥٠٦)) آن جهان را ديده باشد پيش از آن تا بداند ضدّ اين ضدش گردد عيان
((٤٥٠٧)) زين سبب كه علم ضالهء مؤمن است عارف ضاله خود است و موقن است
((٤٥٠٨)) آنكه هرگز روز نيكو را نديد او در اين ادبار كى خواهد طپيد
((٤٥٠٩)) يا به طفلى در اسيرى اوفتاد يا ز اول خود ز مادر بند زاد
((٤٥١٠)) ذوق آزادى نديده جان او هست صندوق صور ميدان او
((٤٥١١)) دايماً محبوس عقلش در صور از قفس او در قفس دارد گذر
((٤٥١٢)) منفذش نى از قفس سوى علا در قفسها مى رود از جا به جا
((٤٥١٣)) در نبى ان استطعتم تنفذوا اين سخن با انس و جن آمد ز هو
((٤٥١٤)) گفت منفذ نيست از گردونتان جز به سلطان و به وحى آسمان
((٤٥١٥)) گر ز صندوقى به صندوقى رود او سمايى نيست صندوقى بود