تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٨ - گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد و جوه وام آن دوست را كه به تبريز آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم را و پيغام به وارثان كه البته از آن هيچ باز مگيريد
گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد و جوه وام آن دوست را كه به تبريز آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم را و پيغام به وارثان كه البته از آن هيچ باز مگيريد .
((٣٥٣٣)) بشنو اكنون داد مهمان جديد من همى ديدم كه او خواهد رسيد
((٣٥٣٤)) هم شنيده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر
((٣٥٣٥)) كه وفاى وام او هست آن و بيش تا كه ضيفم او نگردد سينه ريش
((٣٥٣٦)) وام دارد از ذهب او نه هزار وام را از بعض آن گو برگزار
((٣٥٣٧)) فضله ماند زان بسى گو خرج كن ور دعا گويى مرا هم درج كن
((٣٥٣٨)) خواستم تا آن به دست خود دهم در فلان دفتر نوشته اين قسم
((٣٥٣٩)) خود اجل مهلت ندادم تا كه من خفيه بسپارم بدو درّ عدن
((٣٥٤٠)) لعل و ياقوت است بهر وام او در خنورى و نوشته نام او
((٣٥٤١)) در فلان طاقيش مدفون كرده ام من غم آن يار پيشين خورده ام
((٣٥٤٢)) قيمت آن مى نداند جز ملوك فاجتهد بالبيع كى لا يخدعوك
((٣٥٤٣)) در بيوع آن كن تو از خوف غرار كه رسول آموخت سه روز اختيار
((٣٥٤٤)) از كساد آن مترس و درميفت كه رواج آن نخواهد هيچ خفت
((٣٥٤٥)) وارثانم را سلام من بگوى وين وصيت را بيان كن مو به موى
((٣٥٤٦)) تا ز بسيارى آن زر نشكهند بىگرانى پيش آن مهمان نهند
((٣٥٤٧)) ور بگويد او نخواهم اين فره گو بگير و هر كه را خواهى بده
((٣٥٤٨)) زان چه دادم باز نستانم نقير سوى پستان باز نايد هيچ شير
((٣٥٤٩)) گشته باشد همچو سگ قى را اكول مسترد صدقه از قول رسول
((٣٥٥٠)) ور ببندد درنيايد آن زرش گو بريزند آن عطا را بر درش
((٣٥٥١)) هر كه آنجا بگذرد زر مى برد نيست هديهء مصلحان را مسترد