تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٦ - هراسى از آن نداشته باشيم كه تاريكىها و رويدادهاى فريبا و ابهام انگيز پيرامون زندگانى ما را فرا گرفته است ، از آن بترسيم كه بينايى خود را هم دستخوش آن تاريكىها بسازيم و قدرت عبور از سنگلاخهاى تاريك و چمنزارهاى فريبا را از دست بدهيم
خوش گوار به لب تشنهء من خواهد رسيد ؟ و مى گوييد : هر قلهء مرتفعى را زير پا گذاشتم ، قلهء مرتفعترى پيش رويم سبز شد ، پس كجا بروم ؟ اين را هم مى گوييد كه حلقه هاى زنجير اقوياى طبيعت و انسانها چنانم مى فشارد كه موجوديتى در خود نمى بينم ، چگونه به حركت و تكاپو وا دارم مى كنى ؟ بالاتر از اينها مى گوييد : هر دانهاى كه ديدم روى دامى افتاده بود كه چشمم آن را نمى ديد ، گرفتن آن دانه همان گرفتارى در دام بدبختى همان ؟ همهء اينها را كه مى گوييد ، درست است ، حد اقل براى دل خوشى شما مجبوريم بگوييم كه شما صحيح مى گوييد و انسان و طبيعت همان است كه شما تفسير مى كنيد .
اما ، ما حقى در خود مى بينيم كه اين يك جمله را هم به شما بگوييم :
همهء اين مشكلات كه گفتند ، بيش از يك مشكل نيست و آن نداشتن بينايى است كه همان واقعيات را كه براى شما تاريك و گرداب و خس و خاشاك و قلهء غير قابل صعود و زنجير بردگى و دام جلوه داده است ، همان نابينايى است كه به ساده لوحان سر خوش و دل مست ، تاريكىها را روشن و گردابها را چشمه سار زلال و حيات بخش و خس و خاشاك را درياى بىكران . و مستهلك كننده نيرو را قله هاى مرتفع و زنجيرهاى بردگى را عامل آزادى مطلق نمايش مى دهد . حقيقت اين است كه بيش از يك مشكل وجود ندارد و آن اين است كه ديدهء بينايى در ما وجود ندارد كه زندگى ما را از اين ابهام دردناك نجات بدهد .
اگر ما متوجه مى شديم كه اندازهء بينايى طبيعى ما چيست و چه مقدار با واقعيات جهان مى تواند تماس پيدا كند ، توقع اين كه ما بايد همه چيز را بدانيم ، ما را بيمار و بد دل نمى كرد . همچنين اگر مى دانستيم كه نيروى تصرف و سلطهء ما بر جهان خارجى چه اندازهاى دارد ، بيش از آن نيرو و كمتر از آن را توقع و انتظار نمى داشتيم و دو طرف احساس ناتوانى مطلق و توانايى مطلق ما را نابود نمى ساخت . . . ما بايد بدانيم كه -