تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٨ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمى توانم رفتن
منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمى توانم رفتن
((٢٥١٠)) سيد ترمد كه آنجا شاه بود مسخرهء او دلقك آگاه بود
((٢٥١١)) داشت كارى در سمرقند او مهم جست الاغى تا شود او مستتم
((٢٥١٢)) زد منادى آنكه او در پنج روز آردم پيغام خوب با فروز بخشم او را زرّ و گنج بىشمار تا شود مير و عزيز اندر ديار
((٢٥١٣)) دلقك اندر ده بُد و چون اين شنيد برنشست و تا به ترمد مى دويد
((٢٥١٤)) مركبى دو اندر آن ره شد سقط از دوانيدن فرس را زان نمط
((٢٥١٥)) پس به ديوان در دويد از گرد راه وقت ناهنگام ره جست او به شاه
((٢٥١٦)) فجفجى در جملهء ديوان فتاد شورشى در وهم آن سلطان فتاد
((٢٥١٧)) خاص و عام شهر را دل شد ز دست تا چه تشويش بلا حادث شده است
((٢٥١٨)) يا عدوى قاهرى در قصد ماست يا بلاى مهلكى از غيب خاست
((٢٥١٩)) كه زده دلقك به سيران درشت چند اسب قيمتى در راه كشت
((٢٥٢٠)) جمع گشته بر سر اى شاه خلق تا چرا آمد چنين اشتاب دلق
((٢٥٢١)) از شتاب او و فحش و اجتهاد غلغل و تشويش در ترمد فتاد
((٢٥٢٢)) آن يكى دو دست بر زانو زنان وان دگر از وهم واويلا كنان
((٢٥٢٣)) از نفير و فتنه و خوف و نكال هر دلى رفته به صد گونه خيال
((٢٥٢٤)) هر يكى فالى همى زد از قياس تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
((٢٥٢٥)) راه جست و راه دادش شاه زود چون زمين بوسيد گفتا هين چه بود
((٢٥٢٦)) هر كه مى پرسيد حالى زآن ترش دست بر لب مى نهاد او كه خمش
((٢٥٢٧)) وهم مى افزود زين فرهنگ او جمله در تشويش گشته دنگ او
((٢٥٢٨)) كرد اشارت دلقك اى شاه كرم يك دمى بگذار تا من دم زنم