تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٦ - تفسير ابيات
((٢٨٣٩)) چون بجنبانم به رحمت ريش را طى كنند آن قتل و آن تشويش را
گروه دزدان چون اين سخن شنيدند ، بيك صدا گفتند : رهبر و قطب ما تويى ، زيرا خلاصى ما در روزهاى محنت و شكنجه با دست تو خواهد بود . سپس همگى بيرون آمده و به طرف قصر شاه روانه گشتند . از طرف راست راه ، سگى عوعو بر آورد ، كسى كه صداى سگ را مى فهميد ، گفت اى دوستان من ، مى دانيد اين سگ چه مى گويد ؟ اين سگ مى گويد : سلطان همراه شما است . ديگرى آمد و خاك تلى را بو كرد و گفت : اين خانهء بيوه زنى است ، برويم .
سپس كمند انداز پيش آمد و به ديوار بلندى كمند انداخت ، و همهء آنان به سوى آن ديوار بلند رفتند . آن شخص بو كننده پيش آمد و خاكى را استشمام كرد و گفت : اين جا مخزن شاه يگانه ايست . آنگاه نقب زن پيش آمد و آن محل را شكافت و هر يك از دزدان اسباب با ارزش را از آن مخزن بيرون كشيدند و زر و زر باف و گوهرهاى فراوانى بردند و مخفى كردند . سلطان محمود كه همراه آنان بود همهء نام و نشان و پناهگاه و حيله گريها و منزلهاى آنان را به خاطر سپرد و خود را از آنان پنهانى جدا ساخت و روز ديگر همهء سرگذشت دزدان را در ديوان حكومتش باز گو كرد . به دستور سلطان محمود سرهنگان دنبال دزدان رفتند و هر يك از آنان دست دزدى را بست و دزدان را به سوى ديوان آوردند . دزدان از ترس جانشان مى لرزيدند . در مقابل تخت شاه ايستادند و در حالى كه ماهى را كه روى تخت مى ديدند ، همان يار شبانگاهىشان بود . شخصى از آن دزدان كه شب هر كسى را مى ديد ، مى شناخت ، هنگامى كه شاه را روى تخت ديد ، گفت : اين شخص ديشب با ما همراه بود ، و شب گردى مى كرد . ديشب مى گفت : خاصيت فنى من در ريش است ، گرفتارى امروز ما مربوط به تفتيش او است . خلاصه او كه چشمش سلطان را شناخته بود ، از روى معرفت لب به سخن باز كرد .
((٢٨٥٧)) گفت هو معكم اين شاه بود فعل ما مى ديد و سِرمان مى شنود
چشم من ديشب شاه را ديده و شناخته و با روى ماهش نرد عشق مى باخت .