تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٦ - حكايت سلطان محمود غزنوى و رفاقت او شب با دزدان و بر احوال ايشان مطلع شدن
((٢٨٦١)) زان محمد شافع هر داغ بود كه ز جز حق چشم او ما زاغ بود
((٢٨٦٢)) در شب دنيا كه محجوب است شيد ناظر حق بود و زو بودش اميد
((٢٨٦٣)) از الم نشرح دو چشمش سرمه يافت ديد آنچه جبرئيل آن برنتافت
((٢٨٦٤)) مر يتيمى را كه حق سرمه كشد گردد او دُر يتيم بار شد
((٢٨٦٥)) نور او بر درّها غالب شود آنچنان مطلوب را طالب شود
((٢٨٦٦)) در نظر بودش مقامات العباد لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
((٢٨٦٧)) آلت شاهد زبان و چشم تيز كه ز شب خيزش ندارد سِر گريز
((٢٨٦٨)) گر هزاران مدعى بر سر زند گوش قاضى جانب شاهد كند
((٢٨٦٩)) قاضيان را در حكومت اين فن است شاهد ايشان را دو چشم روشن است
((٢٨٧٠)) گفت شاهد زان به جاى ديده است كاو به ديدهء بىغرض سِر ديده است
((٢٨٧١)) مدعى ديدست اما با غرض پرده باشد ديدهء دل را غرض
((٢٨٧٢)) حق همى خواهد كه تو زاهد شوى با غرض بگذارى و شاهد شوى حق همى گويد غرض را ترك كن تا قبول افتد تو را با ما سخن
((٢٨٧٣)) كاين غرضها پردهء ديده بود بر نظر چون پرده پوشيده بود
((٢٨٧٤)) پس نبيند جمله را با طمّ و رم حبك الاشياء يعمى و يصم
((٢٨٧٥)) در دلش خورشيد چون نورى نشاند پيشش اختر را مقاديرى نماند
((٢٨٧٦)) پس بديد او بىحجاب اسرار را سير روح مؤمن و كفار را
((٢٨٧٧)) در زمين حق را و در چرخ سمى نيست پنهانتر ز روح آدمى باز كرد از حق دو چشم خويشتن آنكه صاحب رفعت آمد در سنن
((٢٨٧٨)) باز كرد از رطب و يابس حق نورد روح را من امر ربى مهر كرد
((٢٨٧٩)) پس چو ديد آن روح را چشم عزيز پس برو پنهان نماند هيچ چيز
((٢٨٨٠)) شاهد مطلق بود در هر نزاع بشكند گفتش خمار هر صداع
((٢٨٨١)) نام حق عدل است و شاهد آنِ اوست شاهد عدل است زين رو چشم دوست
((٢٨٨٢)) منظر حق دل بود درد و سرا كه نظر بر شاهد آيد شاه را
((٢٨٨٣)) عشق حق و سِرّ شاهد بازيش بود مايهء جمله پرده سازيش