تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٢ - مگر مى توان پس از نيل به ديدار جمال و جلال مطلق ، در آتش فراقش زبانه كشيد ؟
بيابانهاى بىسر و ته نمى دانيم و نمى بينيم نزنيد .
((٢٨٩٥)) آن كه ديدستت مكن ناديده اش آب زن بر سبزهء باليده اش
((٢٨٩٦)) من نكردم لا ابالى در طريق تو مكن هم لاابالى اى شفيق
((٢٨٩٧)) هين مران از روى خود او را بعيد آن كه او يك بار روى تو بديد
مگر مى توان پس از نيل به ديدار جمال و جلال مطلق ، در آتش فراقش زبانه كشيد ؟
هيچ تا كنون در جايى ديده يا از كسى شنيدهايد كه كسى پيدا شود و از حيات خود آگاهى داشته باشد و آن را فراموش كند و لحظهاى احساس كند كه دور از حيات زندگى مى كند ؟ چگونه مى توان تصور كرد كه خمير مايهء عشق روحى در درون كسى به كار بيافتد و جمال و جلال آن عشق را در يابد و روزى فرا رسد كه آن خمير مايه را در خود سراغ نداشته باشد ؟ اين دنيا ادعاهاى فراوانى از اين انسانها در امتداد قرون و اعصار در بارهء حيات و عشق شنيده است ، ولى جز افراد معدودى زندهء حقيقى كه تمام مدت عمر را زندگى كرده و تلخى مهجورى از آن را نديده است و همچنين جز عشاق بسيار محدودى از كاروانيان انسانيت كه پس از دريافت عشق ، هرگز از معشوق خود جدايى نداشتهاند ، نديده است .
اگر احساس حيات در يك انسان واقعيت داشته باشد ، امكان ندارد ، دست به هزارها بار خود كشى بزند ، انديشه را بميراند ، از كاوشهاى مفيدش بهره بردارى نكند ، از بينائىهايش توشهاى بر ندارد ، فعاليتهاى متنوع و متعدد وجدان را خاموش بسازد . آرى ، كسى كه هر يك از اين خواص حيات را منفى مى سازد ، دست بيك خود كشى مى زند . اگر احساس حيات در يك انسان حقيقت داشته باشد ، با لجنهاى خود خواهى و قدرت پرستى و شهوت رانى و كامكارى منبع چشمه سار حيات را كور نمى كند