تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٣ - تفسير ابيات
هراسى به خود راه ندهد ، زيرا آن گوهرها از رواج نخواهد افتاد .
سلام مرا به وارثانم برسان و وصيتى را كه به تو گفتم ، مو به مو با آنان در ميان بگذار و بگو از زيادى بخشش من ناراحت نشوند و بدون وحشت از گرانى قيمت آن جواهر ، به مرد وام دار وا گذار كنند . و اگر وام دار بگويد : همهء اين جواهر را نمى خواهم ، بگويند كه همهء آنها را بگير و بهر كس كه دلت مى خواهد بده ، زيرا من آن چه را كه بخشيدهام يك ذره از آن را هم پس نمى گيرم ، چنانكه شيرى كه از پستان بيرون آمده دوباره به پستان بر نمى گردد .
پيامبر ما فرموده است : هر كس كه بخشيده شدهء خود را بر گرداند ، مانند اين است كه سگ استفراغ شدهء خود را بخورد .
اگر آن وام دار در خانهء خود را ببندد كه من جواهر را نمى خواهم ، به وارثانم بگو كه جواهر را پيش در خانه اش بريزند و بر نگردانند ، تا -
((٣٥٥١)) هر كه آنجا بگذرد زر مى برد نيست هديهء مصلحان را مسترد
من آن جواهر را دو سال است كه براى او نگه داشتهام و نذرها با خداوند ذو الجلال بستهام كه آن را به وام دار بدهم . و اگر وارثانم بخواهند چيزى از آن جواهر را براى خودشان بر دارند بيست برابر آن ضرر خواهند ديد .
اگر روح مرا در اين جهان ناراحت و اندوهگين سازند ، صد در مشقت بروى آنان باز خواهد گشت . من از خداوند اميد شايستهاى دارم كه حق را به مستحقش برساند . دو قضيهء ديگر محتسب به مددكار گفت كه من شرح آن دو را نخواهم گفت . بگذار آن دو قضيه پنهان بماند و مثنوى ما هم به درازا نكشد .
مدد كار انگشتك زنان از خواب بر جست و گاهى غزل مى خواند و گاه ديگر نوحه سرايى مى كرد . مهمان به او گفت : مددكارا ، چه سوداهايى به سرت زده است ؟ خيلى خوش و سر مست از خواب برخاستهاى دوش در خواب چه ديدهاى كه اكنون در شهر و بيابان نمى گنجى مگر پيل تو هندوستان را به خواب ديده است كه از جمع