تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣١ - قصهء چريدن گاو بحرى در نور گوهر شب چراغ و ريختن تاجر خاك بر سر گوهر تابنده و گريختن بر درخت
قصهء چريدن گاو بحرى در نور گوهر شب چراغ و ريختن تاجر خاك بر سر گوهر تابنده و گريختن بر درخت
((٢٩٢٢)) گاو آبى گوهر از بحر آورد بنهد اندر مرج و گردش مى چرد
((٢٩٢٣)) در شعاع نور گوهر گاو آب مى چرد از سنبل و سوسن شتاب
((٢٩٢٤)) زان فكندهء گاو آبى عنبر است كه غذايش نرگس و نيلوفر است
((٢٩٢٥)) هر كه باشد قوت او نور جلال چون نزايد از لبش سحر حلال ؟
((٢٩٢٦)) هر كه چون زنبور وحى استش نفل چون نباشد خانهء او پر عسل ؟
((٢٩٢٧)) مى چرد در نور گوهر آن بقر ناگهان گردد ز گوهر دورتر
((٢٩٢٨)) تاجرى بر دُر نهد لجم سياه تا شود تاريك مرج و سبزه گاه
((٢٩٢٩)) پس گريزد مرد تاجر بر درخت گاو جويان مرد را با شاخ سخت
((٢٩٣٠)) چند بار آن گاو تازد گرد مرج تا كند آن خصم را در شاخ درج
((٢٩٣١)) چون از او نوميد گردد گاو نر آيد آنجا كه نهاده بُد گهر
((٢٩٣٢)) لجم بيند فوق دُرّ شاهوار پس ز طين بگريزد او ابليسوار
((٢٩٣٣)) كان بليس از متن كور است و كر است گاو كى داند كه در گل گوهر است
((٢٩٣٤)) اهبطوا افكند جان را در حضيض از نمازش كرد محروم آن محيض
((٢٩٣٥)) اى رفيقان زينهار از اين مقال اتقوا ان الهوى حيض الرجال
((٢٩٣٦)) اهبطوا افكند جان را در بدن تا به گل پنهان بود درّ عدن
((٢٩٣٧)) تاجرش داند و ليكن گاو نى اهل دل دانند و هر گل كاو نى
((٢٩٣٨)) هر گلى كاندر دل او گوهريست گوهرش غماز طين ديگريست
((٢٩٣٩)) وان گلى كز رش حق نورى نيافت صحبت گلهاى پر در برنتافت