تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٠ - تفسير ابيات
پيروزى تو است كه خريدار درماندگان از سير تكاملى ، باشى و به حقارت و بىارزشى موجوديت ما ننگرى . يكى از آن دزدان رو به سلطان كه مانند بدر فروزان در شب قدر مى درخشيد ، كرد : آرى او رو به سلطان كرد زيرا كه زبان و جان او از آن سلطان بود و كسى كه از آن سلطان بوده باشد ، مى تواند در پيشگاهش گستاخىها كند . رو به او كرد و .
((٢٩٠٨)) گفت ما گشتيم چون جان بند طين آفتاب جان تويى در روز دين
اكنون نوبت تو فرا رسيده است كه از كرم و بنده نوازيت ، ريش بجنبانى . هر يك از ما فن و خاصيت خود را به كار بست و نتيجهاى جز بدبختى نداد و همان هنر ما طناب آتشين در گردن ما صاحب هنران پيچيد ، در آن هنگام كه روز مرگ فرا رسد ، كمكى از اين هنرها كه غولان راهزنند نتوان توقع داشت ، مگر از هنر آن خوش حواس كه در شب تاريك نظاره بر روى شاه مى كرد . آن سگى كه از سلطان محبت آگاه گشته بود ، سگى است كه بايستى لقب سگ اصحاب كهف به او داد .
اين خاصيت گوش نيز خوب است كه فرد از بانگ سگى به وجود شير پى ببرد . آن سگ بيدار كه شب به پاسبانى مشغول است ، از شب خيزى اولياء الله بىخبر نخواهد ماند . مبادا كه از بد نامان در دنيا احساس ننگ و عار كنيد ، بلكه بايد به اسرار نهانى هشيار بود . كسى كه بد نام شود نبايد به عشق خوش نامى به تقلا بيافتد و تلاش كند زيرا :
((٢٩٢١)) اى بسا زر كه سيه تابش كنند تا شود ايمن ز تاراج و گزند هر كسى چون پى برد در سِرّ ما باز كن دو چشم و سوى ما بيا