تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٠ - مؤاخذه يوسف صديق عليه السلام به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن و اذكرنى عند ربك
((٣٤٦٩)) هست از آغاز چون بدر آن خيال ليك آخر مى شود همچون هلال
((٣٤٧٠)) گر چو اول بنگرى تو آخرش فارغ آيى از فريب فاترش
((٣٤٧١)) جوز پوسيده است دنيا اى امين امتحانش كم كن از دورش ببين
((٣٤٧٢)) شاه ديد آن اسب را با چشم حال وان عماد الملك با چشم مآل
((٣٤٧٣)) چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان ديده جهان را جيفه گفت
((٣٤٧٦)) زان يكى عيبش كه بشنيد او و حسب بس فسرد اندر دل او مهر اسب
((٣٤٧٧)) چشم خود بگذاشت چشم او گزيد هوش خود بگذاشت قول او شنيد
((٣٤٧٨)) اين بهانه بود كان ديّان فرد از نياز آن بر دل شه سرد كرد
((٣٤٧٩)) در ببست از حسن او پيش بصر اين سخن بُد در ميان چون بانگ در
((٣٤٨٠)) پرده كرد آن نكته را بر چشم شه كه از آن پرده نمايد مه سيه
((٣٤٨١)) پاك بنائى كه بر سازد حصون در جهان غيب از گفت و فسون
((٣٤٨٢)) بانگ در دان گفت را از قصر راز تا كه بانگ واشدست اين يا فراز
((٣٤٨٣)) بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون اين بانگ در لا تبصرون
((٣٤٨٤)) چنگ حكمت چون كه خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد
((٣٤٨٥)) بانگ گفت بد چو در وا مى شود از سفر تا خود چه در وا مى شود
((٣٤٨٦)) بانگ در بشنو چو دورى از درش اى خنك او را كه وا شد منظرش
((٣٤٨٧)) چون تو مى بينى كه نيكى مى كنى بر حيات و راحتى بر مى زند
((٣٤٨٨)) چون كه تقصير و فسادى مى رود آن حيات و ذوق پنهان مى شود
((٣٤٨٩)) ديد خود مگذار از ديد خسان كه به مردارت كشند اين كركسان
((٣٤٩٠)) چشم چون نرگس فرو بندى كه چى هين عصايم كش كه كورم اى اچى
((٣٤٩١)) آن عصا كش كه گزيدى در سفر باز بين كاو هست از تو كورتر
((٣٤٩٢)) دست كورانه به حبل اللَّه زن جز به امر و نهى يزدانى متن