تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٨ - تفسير ابيات
را نشكنى درون خود را كه آشكار نمى سازد و روغنى هم پس نمى دهد . پادشاها ، اين دفع و دانش نمايى او را باور مكن ، به لرزش و رنگ پريدهء او در نگر . خدا فرموده است ، سيماى آنان در صورتهايشان هويدا است ، زيرا سيما روشنگر و آشكار كنندهء درون است .
اين تشويش و رنگ پريدهء دلقك با چشم ديده مى شود و مطلبى را كه مى گويد : بر ضد اين عينيات است زيرا خميرهء اين آدم با شر و بدى تركيب شده است . دلقك موقعى كه سخنان وزير را شنيد ، گفت : براى ريختن خون اين بىنوا مكوش . گمان و وهمهاى فراوانى به دل انسان سرازير مى شود كه حق و صدق نيست . برو آيهء بعض الظن اثم را بخوان . ظلم و ستم كار صحيحى نيست ، مخصوصاً به فقرا و بىنوايان . اخلاق نيكوى پادشاه نمى گذارد كه مردمى را كه او را مى رنجانند گرفتارشان كند ، چه خواست تا اگر مكر و حيلهاى در كار دلقك است كشف كند . پادشاه دستور داد : دلقك را به زندان ببريد و گول چاپلوسى و حيله گريهاى او را نخوريد . او را با شكم تهى مانند طبل تهى بزنيد تا خبر راستين را بما بگويد . دهل خواه پر و خواه خالى باشد ، صدايش ما را از همهء جريانات آگاه خواهد ساخت ، تا دلقك مضطر شود و راز خود را با ما در ميان بگذارد و دلهاى ما را بيارامد ، زيرا اطمينان و آرامش در صدق پر فروغ است و سخن دروغ اضطراب دل را فرو نمى نشاند . دروغ مانند خس و دل مانند دهانى است كه خسى در او باشد . خس در دهان مخفى نمى ماند و مادامى كه خس در دهان است ، زبان به اين سو و به آن سو حركت مى كند تا آن خس را از دهان بيرون بياندازد .
مخصوصاً اگر باد خسى را به چشم انسان داخل كند ، چشم نم مى دهد و بسته و باز مى شود .
بنا بر اين ما بايد اين خس را آن قدر لگد بزنيم ، تا دهان و چشم ما راحت شود .