تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٥ - تفسير ابيات
اى خواجهء آرميده در گور ، بر اميد دست بخشندهء چون درياى تو بود كه نه هزار طلا وام گرفتهام ، اكنون كجايى كه درد دلم را از اين وام تصفيه كنى .
اى خواجهء عزيزم ، كجايى تا مانند چمن خندان به من لبخندى زده و بگوئى بيا ، دو صد برابر و امت را از من بگير ؟ كجايى تا دل اين غريب خسته را با صدها لطف و عنايتت آرامش ببخشى ؟ آخر تو كجايى تا صد برابر و امم ، كرمها و جودها نماىى و نعمتها به من ارزانى بدارى ؟ اى خواجهء من ، جايت را مى پرسم و مى گويم : كجايى و كجايى ؟ اين كجايىها امواجى است كه از دل پريشانم سر مى زند و بر لبانم جارى مى گردد ، و گر نه -
((٣٣٠٥)) حاش للَّه تو برونى زين جهان هم به وقت زندگى هم اين زمان
تو در اين دنيا بسان آن پرنده غيبى بودى كه در فضاى پشت پردهء جهان بال مى زدى و سايه ات در زمين گسترده و حركت مى كرد . مگر اين جسم ناچيز سايهء سايهء سايهء دل نيست ؟ مگر جسم را آن شايستگى است كه به پايهء دل برسد و نشان دهندهء واقعيت دل بوده باشد ؟ آرى -
((٣٣٠٨)) مرد خفته روح او چون آفتاب در فلك تابان و تن در جامه خواب
((٣٣٠٩)) جان نهان اندر خلا همچون سجاف تن تقلب مى كند زير لحاف
من هر چه در اين مسئله توضيح بدهم ، باز نارسا و نابجا خواهد بود ، زيرا روح آدمى كه از امر خاص الهى است ، بقدرى پوشيده است كه هيچ مثالى ياراى توضيح آن را ندارد .
شگفتا ، اى خواجهء عزيزم ، كو آن لعل لبان شكر بارت ؟ كجا است آن پاسخ خوش و اسرار آميزت ؟ آن عقيق قند خايت را از كجا توان يافت و كليد قفل مشكلات حيات را كه به دست رادمردى خود داشتى در كدامين دست مى توان پيدا كرد ؟ كو آن دم ذو الفقار منشت كه عقلها را بىقرار و شيفته خود مى ساخت ؟ باز اى غريب بىنوا ، كو كو كو مى گويى ؟ چه مى خواهى و از كه مى خواهى ؟ مى خواهى