تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٠ - تفسير ابيات
كرده است .
او مى گويد : انسانها همين مقدار مى دانند كه جان دارند ، اما اين جان چيست ؟ و ارزشش كدام است ؟ و چه بهره بردارى از آن مى توان كرد ؟ كارى با اين مسائل ندارند ، زيرا جان را با سعى و كوشش نياندوختهاند ، جان حقيقتى است خدا دادى ، مانند مالى كه از ارث به انسان رسيده باشد و اين مطلب فوق العاده جالب و آموزنده است .
يك مسئلهء ديگر را كه مربوط به اين مسئله است جلال الدين در ابيات گذشته گفته بود كه : تو اگر چه هويت و حقيقت خود را نمى دانى ، ولى - « جهد كن چندانكه دانى كيستى » از مجموع اين دو مسئله مى توان تكليف آدمى را در بارهء جان دريافت كه در مقابل جان چه بايد كرد ؟ آن تكليف اين است كه خود ماهيت جان كه مواد خام آن را طبيعت و قوانين آن در اختيار ما گذاشته است و همچنان آن راز نهانى كه در نهانگاه حيات به مشيت خداوندى مربوط است ، مورد مسئوليت من نيست ، زيرا به طور قطع از اختيار من بيرون است .
و اما پروراندن و تصفيه و رسانيدن جان به رشد نهايى ، كارى است كه به عهدهء من گذاشته شده است و من مى توانم جان را در پهنهء هستى به ثمر برسانم ، ولى من هوى و هوس حيوانى را سد راه خود قرار مى دهم و بهمان خواص طبيعى حيات كه كمترين رنج و مشقت را در راهش متحمل نشدهام ، قناعت ورزيده و بهره بردارى از آن خواص را نهايت آرمان خود قرار مى دهم .
بدين ترتيب گران بهاترين گوهر وجود را بدون تاسف و بدون ارزيابى واقعى مستهلك مى سازم ولى اگر در تكامل و اعتلاى جان بكوشم و رنج ببرم ، بدون ترديد قدر و ارزش آن را خواهم شناخت و از هر لحظه اش براى ابديت نتيجه ها خواهم گرفت . يكى ديگر از عوامل پوچى زندگى در دوران ما كه نيمهء دوم از قرن بيستم است ، همين