تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٩ - تفسير ابيات
آن نان كه معدهء تو را به كار مى اندازد ، نان نيست ، دواى درد تست ، خاك راهى كه چشم و جان را روشن مى كند ، چنين خاكى سرمهء توتيا است . حالا كه اشراقاتى از وجود زمينى مى تابد ، چرا سر به عيوق بالا كنم . وقتى كه موجود فانى شد ، ديگر آن را هست مخوان . مگر كلوخ مى تواند در آب منحل نشود و خشك بماند . اين هلالها با تابش خورشيد ، فروغى ندارند چونان زور و نيروى پير زنى در مقابل رستم . آن خداى كردگار و پيروز و خواهندهء مطلق است كه هستىها در برابرش عرض اندام هستى ندارند . برو پس از اين دو مگو و دو مدان و دو مخوان و بنده را محو در حوزهء جاذبيت خدايش بدان ، زيرا خواجه در نور خواجه آفرين فانى است . اگر خواجه را از خواجه آفرين جدا به بينى ، هم متن حقيقت و هم ديباچه را از دست خواهى داد .
((٣٢١٨)) چشم دل را هين گذاره كن ز طين آن يكى قبله است دو قبله مبين
((٣٢١٩)) چون دو ديدى ماندى از هر دو طرف آتشى در خف فتاد و رفت خف (١)
(١) در بارهء وحدت به مباحث وحدت وجود و وحدت موجود مراجعه شود . .