تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦ - مطلب دوم - مثنوى چيست ؟
آن روح گسيخته را جزئى از خود مى داند ، مانند شيشه هاى نازك زير پاى آهنين روح گسيخته كه دايماً به بالا مى رود و پايين مى آيد ريزه ريزه شود و از بين مى رود .
اما ، اما گمان نرود كه اين گسيختگى به حالت مطلق مى رسد و با هيچ موضوعى رابطه هاى برقرار نمى كند بلكه - زان كه دلم هر نفسى دنگ خيال تو بود گر طربى در طربم گر حزنى در حزنم تلخ كنى تلخ شوم لطف كنى لطف شوم با تو خوشم اى صنم لب شكر خوش ذقنم اصل تويى من چه كسم آيينهاى در كف تو هر چه نمايى بشوم آيينهء ممتحنم تو به صفت سرو چمن من به صفت سايهء تو چون كه شدم سايهء گل پهلوى گل خيمه زنم بىتو اگر گل شكنم خار شود در كف من ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم دم بدم از خون جگر ساغر خونابه كشم هر نفسى كوزهء خود بر در ساقى شكنم دست برم هر نفسى سوى گريبان بتى تا بخراشد رخ من تا بدرد پيرهنم اين سؤال مطرح است كه آيا معشوقى كه فراتر از والاتر از روابط حيات طبيعى و روانى است براى روح جلوه كرده است كه قوانين و اصول و ارزشها را يكى پس از ديگرى يا همه را بيك باره متلاشى و يا به عنوان وسيلهء خدمتش تمام شده به كنار مى گذارد و يا اين كه روح از گسيختگى مطلق كه مساوى خلاء محض است بوحشت مى افتد و چارهاى جز پيدا كردن معشوق و بت و زيبا صنم نمى بيند ؟ يا اين كه چون توجه و گرايش و انجذاب