تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢١ - مؤاخذه يوسف صديق عليه السلام به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن و اذكرنى عند ربك
((٣٤٩٣)) چيست حبل اللَّه رها كردن هوا كاين هوا شد صرصرى مر عاد را
((٣٤٩٤)) خلق در زندان نشسته از هواست مرغ را پرها ببسته از هواست
((٣٤٩٥)) ماهى اندر تابهء گرم از هواست رفته از مستوريان شرم از هواست
((٣٤٩٦)) خشم شحنه و شعلهء نار از هو است چار ميخ و هيبت دار از هو است
((٣٤٩٧)) شحنهء اجسام ديدى بر زمين شحنهء احكام جان را هم ببين
((٣٤٩٨)) روح را در غيب خود اشكنجه هاست ليك تا نجهى شكنجه در خفاست
((٣٤٩٩)) چون رهيدى بينى اشكنجه دمار زان كه ضد از ضد گردد آشكار
((٣٥٠٠)) آن كه در چَه زاد و در آب سياه او چه داند لطف دشت و رنج چاه
((٣٥٠١)) چون رها كردى هوا از بين حق در رسد سغراق از تسنيم حق
((٣٥٠٢)) لا تطرق فى هواك سل سبيل من جناب اللَّه نحو السلسبيل
((٣٥٠٣)) لا تكن طوع الهوى مثل الحشيش ان ظل العرش اولى من عريش
((٣٥٠٤)) گفت سلطان اسب را واپس بريد زودتر زين مظلمه بازم خريد
((٣٥٠٥)) با دل خود شه نفرمود اين قدر شير را مفريب زين رأس البقر
((٣٥٠٦)) پاى گاو اندر ميان آرى ز داو ندوزد حق بر اسبى شاخ گاو
((٣٥٠٨)) زاو ابدان را مناسب ساخته است قصرهاى منتقل پرداخته است
((٣٥٠٩)) در ميان قصرها تخريبها از سوى آن سوى اين صحريجها
((٣٥١٠)) وز درونشان عالم بىمنتها در ميان خرگهى چندين فضا
((٣٥١١)) گه چو كابوسى نمايد ماه را گه نمايد روضه قعر چاه را
((٣٥١٢)) قبض و بسط چشم و دل از ذو الجلال دم به دم چون مى كند سحر حلال
((٣٥١٣)) زين سبب درخواست از حق مصطفى زشتها را زشت و حق را حق نما
((٣٥١٤)) تا به آخر چون بگردانى ورق از پشيمانى نيفتم در فلق
((٣٥١٥)) مكر كه كرد آن عماد الملك فرد مالك الملكش بدان ارشاد كرد حيلهء محمود اين باشد و ليك تو مميز باش مر بد را ز نيك
((٣٥١٦)) مكر حق سرچشمهء اين مكرهاست قلب بين الاصبعين كبرياست