تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٥ - تفسير ابيات
مگر در خلاء محض نيستى استحقاق و استعدادى وجود داشت كه ما با سابقهء آن استحقاق و استعداد اين عقل دانش و جان با عظمت را حيازت كرديم ؟ اى خدا ، -
((٢٣١٧)) اى بكرده يار هر اغيار را اى بداده خلعت گل خار را
((٢٣١٨)) خاك ما را ثانيا پاليز كن هيچ نى را بار ديگر چيز كن
تو بودى كه نخست اين مقام والاى شايستگى روياروى تو قرار گرفتن و با تو به نيايش پرداختن را به ما عنايت فرمودى ، و گر نه خاك جامد لا شعور كجا و روياروى تو قرار گرفتن و خود را با تو در تماس نهادن كجا ؟ تو اى خداوند كريم كه بما دستور دعا كردن فرمودهاى ، خود نيز مقرون اجابتش فرما .
بار ديگر نظرى به شب اسرار آميز مى اندازم ، بينم : كشتى نيرومند فهم و حواس و اميد و خوف همه و همه در درياى ظلمانى شب مى شكند . و در درياى تاريك حيرت فرو مى رود ، تا با كدامين فن وجودم را پر كند و بار ديگر به جهان بيدارى پر از رنگ و بو برگرداند . -
((٢٣٢٣)) آن يكى را كرده پر نور و جلال وين دگر را كرده پر وهم خيال
اگر رأى و فن و اختيار شئون هستىام را در دست داشتم ، نمى گذاشتم شباهنگام در موقع خواب ، هوش من بىدستور من از سرم برود و نمى گذاشتم پرندگان فضاى درونم بىاجازه و فرمان من ، از دام وجود من رها شده و در ماوراى فضاى درونم به پرواز در آيند يا بيارامند و نيز مى توانستم در حالات خواب و بىهوشى و آزمايشها از منازل گونه گون جان مطلع باشم . . . شگفتا ، -
((٢٣٢٧)) چون كفم زين حل و عقد او تهيست اى عجب اين معجبىّ من ز چيست
آرى ، ديده ها را ناديده انگاشتم و بار ديگر زنبيل دعا گرفتم كه -
اى هميشه حاجت ما را پناه بار ديگر ما غلط كرديم راه دم بدم وابستهء دام نويم هر يكى گر باز و سيمرغى شويم
من آن حرف الفم كه چيزى ندارد ، مگر دلى كه از چشم ميم هم تنگتر