تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٢ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمى توانم رفتن
((٢٥٩٨)) خير مطلق نيست زينها هيچ چيز شرّ مطلق نيست زينها هيچ نيز
((٢٥٩٩)) نفع و ضرّ هر يكى از موضع است علم زين رو واجب است و نافع است
((٢٦٠٠)) اى بسا زجرى كه بر مسكين رود در ثواب از نان و حلوا به بود
((٢٦٠١)) زان كه حلوا گرمى و صفرا كند سيليش از خبث مستنقا كند
((٢٦٠٢)) سيليى در وقت بر مسكين بزن كه رهاند آتش از گردن زدن
((٢٦٠٣)) زخم در معنى فتد بر خوى بد چوب بر گرد اوفتد نى بر نمد
((٢٦٠٤)) بزم و زندان هست هر بهرام را بزم مخلص را و زندان خام را
((٢٦٠٥)) شق آيد ريش را مرهم كنى چرك را در ريش مستحكم كنى
((٢٦٠٦)) تا خورد مر گوشت را در زير آن نيم سودى باشد و پنجه زيان از تف آن اندرون ويران شود چرك ناگه در ميان پنهان شود
((٢٦٠٧)) گفت دلقك من نمى گويم گذار ليك مى گويم تحرى پيش آر
((٢٦٠٨)) هين ره صبر و تأنى در مبند صبر كن انديشه مى كن روز چند
((٢٦٠٩)) در تأنى بر يقينى بر زنى گوشمالى من به ايقانى كنى
((٢٦١٠)) در روش تمشى مكبا خود چرا چون كه مى شايد شدن بر استوا
((٢٦١١)) مشورت كن با گروه صالحان بر پيمبر امر شاورهم بدان
((٢٦١٢)) امرهم شورى براى اين بود كز تشاور سهو و كژ كمتر شود
((٢٦١٣)) اين خردها چون مصابيح انور است بيست مصباح از يكى روشنتر است
((٢٦١٤)) بو كه مصباحى فتد اندر ميان مشتعل گشته ز نور آسمان
((٢٦١٥)) غيرت حق پردهاى انگيخته است سفلى و علوى به هم آميخته است
((٢٦١٦)) گفت سيروا مى طلب اندر جهان بخت و روزى را همى كن امتحان
((٢٦١٨)) زان كه ميراث از رسول آن است و بس كاو ببيند غيبها از پيش و پس
((٢٦١٩)) در بصرها مى طلب هم آن بصر كه نتابد شرح آن اين مختصر
((٢٦٢٠)) بهر اين كرده است منع آن با شكوه از ترهب وز شدن خلوت به كوه
((٢٦٢١)) تا نگردد فوت اين نوع التقا كان نظر بخت است و اكسير بقا