تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠٢ - تفسير ابيات
همزمان با آن مشت زدن شترى هم بانگ بر آورده بود ، كور همان مشت را به شتر مستند مى دارد و مى گويد : شتر بوده است كه به او لگد انداخته است ، زيرا آيينهاى كه واقعيات را به نابينا نشان مى دهد ، گوش او است نه ديدگانش .
نابينا احتمال ديگرى هم مى دهد و مى گويد : نه خير ، آن چه به من خورد سنگ بود و شايد هم اين سنگ از قبهاى بود كه با صدا به طرف من آمد . اين بىنوا نمى داند كه -
((٢٢١٦)) اين نبود و او نبود و آن نبود آن كه او ترس آفريد اينها نمود
همواره ترس و لرز از عوامل بيرون از ذات است ، زيرا هيچ كس از خويشتن هراسى بدل راه نمى دهد . آن فلسفه باف ترس را وهم و خيال مى پندارد . او اين درس خلقت را كژ فهميده است .
فرض مى كنيم كه منشأ اين جنب و جوشها وهم است ، مگر وهم بىعلت هم امكان پذير است ؟ چنانكه هيچ قلبى بدون صحيح به جريان نمى افتد .
مگر دروغ بدون راست مى تواند نمايشى داشته باشد ، اگر درست دقت كنيد خواهيد ديد : در هر دو عالم دروغ و بروز خلاف واقع از راست نمودار مى گردد ، زيرا آدم دروغ گو رواج و فروغى در راست مى بيند و به اميد آن كه مردم دروغ او را راست تلقى كنند ، دست به دروغ گويى مى زند .
اى دروغ گويى كه دروغ تو وابستهء صدق است ، همان نعمت الهى صدق و راستى را بر گير و شكرش را به جاى بياور و انكارش مكن .
از فلسفه بافان حرفهاى با شما صحبت كنم .
نمى دانم از خود اين فلسفه پردازان و سوداهايى كه در سر دارند گفت گو كنم ، يا از كشتىها و درياهايى كه براى خود ساختهاند ؟ نه خير ، در بارهء كشتىهاى خداوندى كه بندهايى بر دل آدميان زده است سخن خواهم گفت ، زيرا آن بندها در حقيقت كل موجوديت الهى آنان است ، و ساير شئونشان اجزائى است كه تابع اين كل است ، هر يك اولياء الله نوحى هستند و كشتيبانى ، و دمسازى با اين مردم طوفانى است