تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٠ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمى توانم رفتن
((٢٥٥٢)) خانه ها را رُفته و آراسته زين هوس سرمست و خوش برخاسته
((٢٥٥٣)) زان طرف آمد يكى پيغام نى مرغى آمد اين طرف زان بام نى
((٢٥٥٤)) زين رسالات مزيد اندر مزيد يك جوابى زان حوالىتان رسيد ؟
((٢٥٥٥)) نى و ليكن يار ما زين آگه است زان كه از دل سوى دل لا بد ره است
((٢٥٥٦)) پس از آن يارى كه اميد شماست از جواب نامه ره خالى چراست
((٢٥٥٧)) صد نشان است از سرار و از جهار ليك بس كن پردهاى زين برمدار
((٢٥٥٨)) باز رو تا قصهء دلق جهول كه بلا آورد بر خويش از فضول
((٢٥٥٩)) پس وزيرش گفت اى حق را سُتُن بشنو از بنده كمينه يك سخن
((٢٥٦٠)) دلقك از ده بهر كارى آمده است راى او گشت و پشيمان زان شده است
((٢٥٦١)) زآب و روغن كهنه را نو مى كند او به مسخرگى برون شو مى كند
((٢٥٦٢)) غمد را بنمود و پنهان كرد بيغ بايد افشردن مر او را بىدريغ او ميان بنمود و پنهان كرد كارد بىگمان او را همى بايد فشارد
((٢٥٦٣)) پسته را يا جوز را تا نشكنى نه نمايد دل نه بدهد روغنى
((٢٥٦٤)) مشنو اين دفع وى و فرهنگ او درنگر در ارتعاش و رنگ او
((٢٥٦٥)) گفت حق سيماهم فى وجههم زان كه غمّاز است سيما و منم
((٢٥٦٦)) اين معاين هست ضد آن خبر كه به شر بسرشته آمد اين بشر
((٢٥٦٧)) گفت دلقك با فغان و با خروش صاحبا در خون اين مسكين مكوش
((٢٥٦٨)) بس گمان و وهم آيد در ضمير كان نباشد حق و صادق اى امير
((٢٥٦٩)) ان بعض الظن اثم است اى وزير نيست استم راست خاصه بر فقير
((٢٥٧٠)) شه نگيرد آنكه مى رنجاندش از چه گيرد آنكه مى خنداندش
((٢٥٧١)) گفت صاحب پيش شه جاگير شد كاشف اين مكر و اين تزوير شد
((٢٥٧٢)) گفت دلقك را سوى زندان برند چاپلوس و زرق او را كم خريد
((٢٥٧٣)) مى زنيدش چون دهل اشكم تهى تا دهلوار او دهدمان آگهى
((٢٥٧٤)) زان كه هم پر هم تهى باشد دهل بانگ او آگه كند ما را ز كل