تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٥ - تفسير ابيات
كه دخلش به خرجش نمى ارزد .
من مانند مجنون عامرى هستم كه خاك را بو مى كنم و بىخطا و اشتباه خاك ليلى را تمييز مى دهم . [١] من هر پيراهنى را كه بو كنم ، مى فهمم كه پيراهن يوسف است يا پيراهن اهريمن . نيز مى فهمم كه كدامين خاك همسايهء طلا است و كدامين خاك مس و دم بريده است .
پنجمى به سخن در آمد و چنين گفت كه : خاصيت فنى من در پنجهام نهفته است كه كمندى به طول علم مى افكنم و آن كاخى كه در نظر گرفتهام ، به بالايش بروم هر اندازه هم بلند و بالا باشد كنگره اش را با كمند تسخير مى كنم . مانند پيامبر اكرم كه جان نازنينش كمندى سخت انداخت و با آن كمند به سوى تخت و بخت و عالم اعلا رهسپار گشت .
حق تعالى به پيامبر فرمود : اى كمند انداز كاخ مجلل دين و حقيقت ، تو نبودى كه انداختى ، اندازندهء حقيقى من بودم . آنگاه نوبت سلطان محمود رسيد ، از او پرسيدند كه اى رفيق معتمد ، بگو ببينيم : خاصيت فنى تو كدام است ؟ سلطان محمود -
((٢٨٣٧)) گفت در ريشم بود خاصيتم كه رهانم مجرمان را از نقم
((٢٨٣٨)) مجرمان را چون به جلادان دهند چون بجنبد ريش من ايشان رهند
[١] از ديوان مجنون ص ٦٨ اين بيت نقل شده است : ارادوا ليخفوا قبرها عن محبها * و طيب تراب القبر دل على القبر ( خواستند قبر ليلى را از عاشقش مخفى كنند ، ولى بوى خوش خاك خود قبر ليلى را به من نشان داد ) . مضمون بيت در ابيات زير آمده است : شنيدستم كه مجنون دل افكار * چه شد از مردن ليلى خبر دار گريبان چاك زد با آه و افغان * به سوى تربت ليلى شتابان در آن جا كودكى ديد ايستاده * به لب مهر خموشى بر نهاده سراغ مرقد ليلى از او جست * پس آن كودك برآشفت و بدو گفت كهاى مجنون تو را گر عشق بودى * ز من كى اين تمنا مى نمودى برو در اين بيابان . كن * ز هر خاكى كفى بردار و بو كن ز هر خاكى كه بوى عشق برخاست * يقين دان تربت ليلى همان جاست .