تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٦ - رجوع به قصهء موش و چغز و ربودن زاغ موش و چغز را
به تارهاى دلش مى تند كه سر رشته را آوردهام .
من به آسانى سر رشته را به دست نياوردهام ، بلكه جان و دلم در رياضت و شهود مانند تار باريك شده تا سر رشته به من روى نشان داده است . هنگامى كه غراب البين ( كلاغ جدايى ) [١] به شكار موش آمد و از لب جوى او را برداشت ، قورباغه هم به دنبال او از ته جوى كشيده شد . موش در منقار كلاغ و قورباغه هم آويزان از طنابى كه به پاى موش گره خورده بود ، در هوا نمايان گشتند .
مردم مى گفتند : نگاه كنيد به هوا ، كلاغ قورباغهء آبى را با چه حيله و مكرى شكار كرده است كلاغ چطور زير آب رفته و قورباغه را گرفته است قورباغه در هوا با خود چنين مى گفت : اين است سزاى كسى كه مانند حيوانات خشكى يا بىآبرويان با يك پست فطرتى رفيق شود .
اى بزرگان ، فغان از يار ناجنس ، برويد همنشين شايسته پيدا كنيد . بدينسان عقل آدمى از نفس پر از عيوب ناله و فغان دارد ، چسبيدن نفس به عقل مانند چسبيدن بينى زشت بر روى زيبا است . عقل مى گفت جنسيت از آب و گل نيست ، بلكه از معنى و حقيقت است . صورت پرست مباش و تجانس را از صورت جستجو مكن . صورت مانند جماد و سنگ است ، جامد خبرى از جنسيت ندارد .
جان آدمى مانند مورچه و بدن چون دانهء گندم است كه مورچه را هر لحظه
[١] غراب البين ، در افسانه هاى عربى كلاغى را مى گفتند كه در موقع مسافرت از دودمان در فضا يا روى ديوار ديده شود و بانگ برآورد ، اين بانگ را به فال زشت هجران و جدايى مى گرفتند . منوچهرى دامغانى مى گويد : فغان از اين غراب بين و واى او * كه در نوا فكندمان نواى او غراب بين نيست جز پيغمبرى * كه مستجاب زود شد دعاى او غراب بين ناى زن شده ست و من * سُتُه شدم زاستماع ناى او برفت يار بىوفا و شد چنين * سراى او خراب چون وفاى او .