تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨١ - نظريه يكم
مغز و روان از نظر قدرت به فعاليت ، ما فوق كميتها و كيفيتها است كه « من » را در نقطهاى از درون بدن تصور كنيم كه بىكار نشسته بود و ناگهان خوشش آمد و به فكرش رسيد كه انديشه يا ارادهاى را به وجود بياورد و آن را به جريان بياندازد و با اين كار فعاليتى شبيه به بازى و سر خوشى كودكان انجام بدهد .
همچنين ذات مقدس ربوبى با قدرت و فعاليت بىنهايتى كه دارد ، ما فوق كميت و كيفيت بوده ، افاضهء هستى اين جهان مانند يك تجسم يا يك واحد انديشهاى در مقابل قدرت و فعاليت بىنهايتى كه مقتضى ذات اقدس او است مى باشد .
در اين مبحث بياد آن اعتراض هم مى افتيم كه مى گويد : اگر عالم هستى به فياضيت مطلقهء خداوندى مستند بوده باشد . چون فياضيت او قديم است . پس عالم هستى هم قديم بوده است .
پاسخ اين اعتراض اين است كه هيچ موجودى جزئى و كلى حتى جهانهاى بىنهايت كه از وجود اقدس ربوبى صادر مى شود ، در مقابل عظمت او نمى تواند موجوديتى نشان بدهد ، چه رسد به اين كه از جهت زمان و قديمى بودن در برابر خدا بر نهاده و گفته شود . جهان قديم است يا حادث است ؟ اين كشش زمانى و بعد مطلق و ابهام انگيز ماوراى زمان است كه معماى حدوث و قدم را به وجود آورده است ، در صورتى كه هم زمان و هم بعد مطلق از اختصاصات فعاليتهاى مغزى ما است كه به جهت خامى ذهن در همه تصورات دامن گير ما مى گردد . دقت كنيد در اين كه وقتى كه تصور مى كنيم كه فياضيت خداوند با وجود جهان هستى بوده است . اين با هم بودن ( معيت ) چون دو حقيقت را در حال با هم براى ما مطرح مى كند ، بدون ترديد موضوع پس از آن و پيش از آن با هم بودن را هم ، براى ما مطرح مى نمايد و با اين تصور دانسته يا ندانسته خدا را به كشش زمان يا بعد مطلق داخل مى كنيم و اين خود ناشى از جهل به خدا است ، زيرا رابطهء خداوند با موجودات ما فوق پيش و پس و با هم و بىهم است .