انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٥٤ - مجلس ٦٧ فضيلت شيعيان اميرالمؤمنين(ع) بر ساير مردم
آب قند آورديم و به دهان حاج ملّا هاشم ريختند. آقا کم کم چشمهايش را باز کرد و نشست. گفت: کجا را داشتيم مباحثه ميکرديم؟ به من گفت: کجا بوديم، بحث ما به کجا رسيد؟ من بلند شدم که دکتر را مشايعت کنم. دکتر که بيرون رفت پرسيدم: آقاي دکتر جريان چه بود؟ گفت: آقا از شدّت گرسنگي اينطور شده است. برگشتم به حاج ملّا هاشم گفتم قضيّه شما اينطور بوده است؟ فرمود: درست است، من دو روز است که غذا نخورده ام يعني غذا نداشتم که بخورم.
خدا هم اين شخصيّت عالي را به آن مقام والا رساند. اينها واقعاً در اين راه سختي هاي زيادي ديده اند و زحمت کشيده اند که اين کتابهاي با ارزش را نوشتند. شما خيال ميکنيد اين آثار با برکت، مجّاني به دست ما رسيده است؟
امروز برخي از ما مطالعه ميکنيم امّا چه مطالعه اي؟ يک ساعت گوشه اي مينشينيم و مطالعه ميکنيم بعد سريع بلند ميشويم و دنبال کار ديگري ميرويم. الان درس خواندن ما و مطالعه کردن برخي اينطوري است. يک واقعيّتي است که نمي شود انکار کرد. حالا نمي خواهم خداي ناخواسته همه را بگويم ولي اکثراً اينطوري است. قديم اينطور نبود.
مرحوم شيخ جعفر کاشف الغطاء رحمه الله آقا زاده اي دارد بنام مرحوم شيخ حسن رحمه الله که او هم ملّا است. ايشان ميگفت: پدر بزرگوار ما شيخ جعفر کاشف الغطاء نوعاً شبها براي تهجّد و شب زنده داري بلند ميشد. در دل شب خيلي گريه ميکرد و اشک ميريخت. ما ميدانستيم که پدر ما اهل نماز شب است و تهجّد دارد و گريه ميکند. يک شب بلند شد و ديديم خيلي سر و صدا ميآيد. از خواب بلند شديم. ديديم اي بابا، پدرمان آنچنان دارد بر سر و سينه اش ميزند و گريه ميکند که حدّ و حساب ندارد. ما بلند شديم و به زحمت دست آقا را گرفتيم. به يک زحمتي آقا را آرام کرديم ولي پدرم طاقت نمي آورد. مدام گريه ميکرد. گفتيم: آقا جان، چه شده است؟ شما اينقدر ناراحتيد؟