انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٨ - مجلس ٩٩ علائم يقين
شما باعث شد تا زن و بچّه ام را در زير آفتاب سوزان بگذارم چون جاي ديگري براي بچّه ها نداشتم؛ آيا اين درست است که شما براي يک امر مستحب به ديدن من بياييد و زن و بچّه من در آفتاب بسوزند؟
تا اين را گفت، آقا خيلي سرافکنده شد. گفت: نمي دانستم شما تا اين اندازه در فقر هستيد. بعد نگاه کردند و ديدند که زير پا فرش ندارند و فقط يک حصير است و بچّه هاي ايشان روي حصير ميخوابند خيلي دلشان سوخت و متأثّر شدند.
اين آيت الله به تهران برگشت و جمعيّت زيادي به ديدنش آمدند. از جمله افرادي که به ديدن آقا آمد، شاه بود. اين مرد چقدر شخصيّت داشته است. حالا آيا اين عالم حاج ملّا کني رحمه الله بوده است يا کسي ديگري نمي دانم، چون نگفته اند ميترسم بگويم چه کسي بوده است ولي احتمال ميدهم حاج ملّا کني رحمه الله بوده باشد. به هر حال، شاه به ديدن ايشان آمد. بعد از سلام و احوالپرسي گفت: از نجف چه سوغاتي اي براي ما آورده ايد؟ ايشان قضيّه آقاي مقدّس کاظمي را نقل کرد. شاه خيلي متأثّر شد و سرش را پائين انداخت. گفت: عجب، عالم شيعه اينقدر در فقر باشد؟ من زنده باشم و علما ما اينقدر در سختي و رنج باشند؟ بلافاصله دنبال يکي از علما و شخصيّتهاي تهران فرستاد. وقتي آمد، يک پول حسابي به او داد و گفت: اين پول را ببريد نجف، براي آقاي مقدّس کاظمي. هم خانه براي ايشان تهيّه کنيد، هم وسايل زندگي. مقداري هم براي زن و بچّه اش بگذاريد تا در آسايش باشند. درست نيست وضع يک عالم شيعه اينطور باشد.
اين آقا به نجف ميرود و علماي نجف به ديدن اين عالم ميآيند ولي آقاي مقدّس کاظمي نمي آيد. ايشان هم گفت آقا نيامد، من به خدمتشان ميروم. ايشان خدمت آقاي مقدّس کاظمي ميرسد و سلام و احوالپرسي ميکند و دست آقا را ميبوسد و پول را محضر ايشان ميگذارد. آقاي مقدّس کاظمي