انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣١١ - مجلس ١٠٧ كذب حسن و صدق قبيح
مجالسي که بر پا ميکنند باعث سلب آسايش ما شده اند. خيلي در اذيّت هستم. نمي دانم چه کار کنم که از دست اينها نجات پيدا کنم.
آيت الله شيخ محمّد تقي مجلسي گفت: از شما خواهشي دارم، حاضري به اين خواسته من عمل کني؟ گفت: بله، بفرماييد. شيخ محمّد تقي گفت: در يک شب اينها را به منزلت دعوت کن تا من هم بيايم. گفت: چشم، و نزد رئيس آنها که مسئول برگزاري اين جلسات بود، رفت و به او گفت: دلم ميخواهد شبي را به منزل ما تشريف بياوريد. رئيس گروه پرسيد: با همه دار و دسته ام بيايم؟ گفت: بله. پرسيد: يعني آن مراسمي را که هميشه داريم هم اجرا کنيم؟ گفت: بله، بله.
رئيس گروه گفت: خدا را شکر، چه عجب يک نفر به نيروي ما اضافه شد. شما که متديّن و مقدّس بوديد، هميشه از کارهاي ما ناراحت ميشديد، حالا چه شده است؟ دوست شيخ محمّد تقي گفت: دلم ميخواست يکبار شما را دعوت کنم و پذيرايي مفصّلي شويد، عيبي دارد؟ گفت: خير، خيلي هم خوب است. شبي را تعيين کرد و به آيت الله مجلسي گفت که اينها فلان شب قرار است بيايند.
شب مهماني فرا رسيد و آيت الله مجلسي قبل از مهمانها به خانه دوست خود رفت و در گوشه اتاق نشست و منتظر ماند. بعد از دقايقي يک دفعه اين گروه، دسته جمعي آمدند. وقتي وارد اتاق شدند و چشمشان به آيت الله مجلسي افتاد شروع کردند به همهمه کردن؛ گفتند: اي بابا، بساط عيش ما امشب به هم خورد. از چهره هايشان مشخّص بود که خيلي ناراحت شدند. رئيس گروه وقتي نشست، رو کرد به آيت الله مجلسي و گفت: اي آخوند، به ما بگو اين روشي که ما داريم بهتر است يا روشي که شما آخوندها داريد؟ شيخ محمّد تقي در جواب گفت: خودت چه ميگويي؟ گفت: من ميخواهم از شما بشنوم، نظرتان چيست؟
آيت الله مجلسي گفت: خوبي و بدي هر چيزي از لوازم و آثارش معلوم ميشود. رئيس دسته به آيت الله مجلسي گفت: حرف منصفانه اي زدي، بسيار حرف خوبي بود، حالا من لوازم کارم را ميگويم و بقيّه اش را شما بگو. آيت الله مجلسي