انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٩ - مجلس ٦٠ ويژگى برادران اميرالمؤمنين(ع)
از علماي بزرگ شيراز بود و شخصيّت بسيار والايي داشت براي اقامه نماز به مسجد وکيل، نزديک بازار ميرفت و همه تجّار و کسبه بازار در موقع نماز به مسجد ميآمدند و پشت سر آقا نماز ميخواندند. در آن زمان، تجّار شيراز نوعاً لباس روحانيّت بر تن ميکردند.
روزي در باغ حکومتي مجلس جشني گرفته شد و اين تجّار هم در آن شرکت کردند و اين مجلس از مجالسي بود که همه گونه کار حرامي در آن صورت گرفت. بعد از جشن، خبر به گوش حاج محمّد حسن يزدي رسيد. حاج محمّد حسن خيلي ناراحت شد. روز جمعه که شد ايشان نماز عصرش را که خواند بلافاصله بالاي منبر رفت و نگذاشت که مردم متفرّق شوند. با صداي بلند گفت: آقايان بنشينند، و با حالت عصبانيّت گفت: واي بر ما، واي بر ما، اي تجّاري که در آن جلسات ميرويد و شرکت ميکنيد، بجاي اينکه برويد نهي از منکر کنيد خودتان هم در آن جلسه ميمانيد؟ واي برشما، اين کار شما جگر مرا سوراخ کرد، دل من را آتش زد، اگر من طوري شدم خون من گردن شما است.
آقا اين حرف را گفت و تشريف برد و شب ديگر براي نماز نيامد. فردا هم نيامد. وقتي از آقا خبر گرفتند، گفتند: مريض شده و دکتر ايشان را جواب کرده است. حاج مهدي خلوصي ميگويد: يک مرتاض هندي از هند به شيراز آمده بود و ميگفتند شخص رياضت کشيده اي است و گاهي بعضي خبرها را ميدهد. من در مغازه پدرم بودم که اين مرتاض از جلوي مغازه رد شد. تا رد شد پدرم به من گفت: سريع برو او را صدا بزن. رفتم و مرتاض هندي را صدا زدم و نزد پدرم آمد. نشست و گفت: بله بفرماييد، امرتان چيست؟ پدرم قضيّه را نگفت، فقط گفت: مال التّجاره اي را به جايي فرستاده ام. به من بگو آيا اين مال التّجاره به سلامت به مقصد ميرسد يا نه؟
پدرم سلامتي آقا را نيّت کرده بود. از آن طرف، حاج محمّد حسن را بيرون از شهر برده بودند بلکه آب و هوا عوض شود و از مريضي نجات پيدا کند. پدرم