انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٤١ - مجلس ٩٧ مقام على(ع) نزد خداوند متعال
همراه من بياييد. بنده وقتي رفتم، ديدم جوان را در اتاق گذاشته اند و در اتاق را قفل کرده اند و همه اطرافيانش بيرون اتاق نشسته و گريه ميکنند.
وقتي پشت در اتاق رسيدم صداي ضربات قلب جوان ميآمد مثل اين بود که چيزي را بلند کني و به زمين بکوبي، همينطور صدا ميآمد. به آنها گفتم: يعني چه، چرا در را بسته ايد؟ گفتند: ما ميترسيم داخل برويم. گفتم: در را باز کنيد. وقتي وارد اتاق شدم، ديدم راست ميگويند. خدا آن روزگار را براي هيچکس نياورد. ميخواست جان بدهد ولي بلند ميشد و به زمين ميخورد مثل ماهي که بيرون از آب افتاده باشد چطور خودش را بلند ميکند همينطور اين جوان بلند ميشد و به زمين ميخورد. با خودم گفتم: اي داد، چه شده؟ چرا چنين ميکند؟
خدا مطلبي را به ذهنم آورد و امر الهي بود. يک دفعه به ذهنم آمد و پرسيدم: ايشان مبتلا به شراب خواري بوده است؟ گفتند: بله، به آنها گفتم: اي داد، اين اثر شراب است و ياد فرمايش امام صادق علیهالسلام افتادم که شراب، هنگام جان دادن چه بر سر انسان ميآورد؛ از طرفي هم خيلي دلم به حال اين جوان ميسوخت. گفتم: خدايا، چه کار کنم؟ حالا که بنا است بميرد چطور راحت شود؟ خدايا، خودت ميداني. متوسّل به اباعبدالله علیهالسلام شدم. به اطرافيانش گفتم: مقداري تربت امام حسين علیهالسلام بياوريد. تربت آوردند. دعايي خواندم و آن را روي سينه جوان گذاشتم. کمي که گذشت الحمد لله آرام گرفت و تمام کرد.
روزي مادري جرياني را براي بنده نقل کرد. گفت: پسري داشتم که خيلي مرتّب و منظم او را بزرگ کرده بودم. اهل نماز، تقوا و طاعت شده بود. پدر هم نداشت. او را يتيم بزرگ کردم امّا به محض اينکه وارد دبيرستان شد از اين رو به آن رو شد. رفيقهاي بد او را منحرف کردند. نماز و قرآن و ... را کنار گذاشت و خيلي عوض شد تا اينکه يک روز با حالت مستي به خانه آمد و