انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٧ - مجلس ٩٩ علائم يقين
خواهد شد؟ داد ميزند و فرياد ميکشد چون خدا براي او آسايش نگذاشته است. هميشه غمناک است. هميشه مهموم است. هميشه دل گرفته است. ميگويد: خدا از من ديواري کوتاه تر پيدا نکرده است. مگر من چه کرده ام؟ ايمان که ضعيف باشد اين حرفها زده ميشود.
در زمان سابق، يکي از علماي بزرگ تهران که شخصيّت بسيار والايي بود به نجف رفت. وقتي وارد نجف شد، علماي نجف به ديدنش آمدند. گفتند يکي از علما وارد نجف شده است به ديدنش برويم. همه براي ديدن آقا آمده بودند امّا مرحوم مقدّس کاظمي رحمه الله که خيلي مرد بزرگواري بود، نيامد. اين عالم بزرگوار گفت حالا که آقاي مقدّس کاظمي نيامد من خدمت آقا ميروم. به آقاي مقدّس کاظمي پيغام داد که من ميخواهم به دست بوسي شما بيايم.
اين آيت الله وقتي منزل آيت الله کاظمي رحمه الله رفت و سلام و عليک و احوالپرسي کرد آقاي مقدّس کاظمي به ايشان گفت: براي چه به اينجا آمديد؟ گفت: آمدم دستت را ببوسم و شما را زيارت کنم و از وجودت متبرّک شده و استفاده کنم؛ چون شما در نجف مشهور هستيد و داراي زهد و تقوا هستيد. همه علماي نجف از شما تعريف ميکنند. آقاي مقدّس کاظمي گفت: آقا، شما اينجا آمديد براي ديدن من؟ گفت: بله. مرحوم مقدّس کاظمي گفت: آيا خبر داري که خواستي يک مستحبّي را بجا بياوري ولي به جايش يک حرام به جا آوردي؟ رنگ از صورت اين عالم پريد و گفت: خدايا من چه کردم که حرام بجا آوردم؟ پرسيد: آقاي مقدّس، من چه کار حرامي مرتکب شدم؟
فرمود: رفتن و ديدن عالم مستحب است و يکي از دستورات دين اسلام است که به ديدن علما برويد ولي شما که الان به ديدن من آمديد، ميداني من به چه زحمتي افتادم؟ گفت: نمي دانم. آقاي مقدّس کاظمي گفت: تمام دارايي ام در نجف يک اتاق بيشتر نيست. همين يک اتاق را بيشتر ندارم. تشريف فرمائي