انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣١٢ - مجلس ١٠٧ كذب حسن و صدق قبيح
گفت: بگو. گفت: جناب آخوند، اخلاق ما اين است که در خانه هر کس برويم و نان و نمک کسي را بخوريم نمکدان نمي شکنيم. پيش خودمان ميگوييم که اين آقا حقّ بزرگي به گردن ما دارد. آيت الله مجلسي گفت: يعني اگر نان و نمک کسي را بخوريد در حقّش بدي نمي کنيد؟ گفت: خير، نمک به حرامي نمي کنيم.
آيت الله مجلسي گفت: من اين حرف شما را باور ندارم. گفت: براي چه؟ مگر از ما چيزي ديده ايد؟ شيخ محمّد تقي گفت: بله. پرسيد: کجا ديده ايد؟ گفت: همين الان دارم ميبينم. گفت: چرا؟ برايم توضيح بده. شيخ گفت: به من راستش را بگو و دروغ نگو، شما نان و نمک خدا را نخورديد؟ رئيس دسته گفت: بله، ميخوريم. شيخ گفت: پس چرا نان و نمک خدا را ميخوريد امّا با کمال بي شرمي اين حرکتها را انجام داده و نمکدان ميشکنيد؟
رئيس آن گروه با شنيدن اين حرف، سرش را پايين انداخت و چيز ديگري نگفت. لحظاتي که گذشت، بلند شد؛ وقتي بلند شد همراهانش هم بلند شدند و از خانه بيرون رفتند. صاحبخانه که گوشه اي نشسته بود بعد از رفتن آنها به شيخ محمّد تقي گفت: خدا پدر و مادرت را بيامرزد. آمدي ابرويش را درست کني، زدي چشمش را هم کور کردي؟ شيخ گفت: چرا؟ گفت: اين چه حرفي بود که زدي؟ پدرم را درمي آورند. آيت الله مجلسي گفت: تو صبر کن، خدا بزرگ است.
فرداي آن روز، درِ خانه شيخ محمّد تقي به صدا درآمد. وقتي ايشان در را باز کرد، ديد رئيس آن گروه است. سلام کرد و گفت: اجازه ميدهيد که به داخل بيايم؟ گفت: بفرماييد. وقتي داخل آمد و نشست، به ايشان گفت: حقيقت اين است که شما وقتي ديشب آن حرفها را به من زديد خيلي به دل من نشست و ديدم حرف، حرف حسابي است و حقّ با شما است. قبل از اينکه پيش شما بيايم غسل توبه کردم و بعد آمدم که شما راه توبه را به من نشان دهيد.
ملاحظه بفرماييد سخن چون براي خدا بود چه تأثير عميقي گذاشت. خدا ان شاء الله يک چنين اخلاصي به همه ما مرحمت بفرمايد.