انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٦٥ - مجلس ٦٩ هشت خصلت سزاوار مؤمن
تا ايشان مرا صدا زد يک مرتبه آقاي بروجردي عصباني شد و گفتند: حاج احمد، چرا بيدارش ميکني؟ تو وظيفه نداري بيدارش کني. خجالت نمي کشي کار خلاف کردي؟ اگر خودش بيدار شد که شد وگرنه حقّ نداري او را صدا بزني. آقاي شريعتي ميگفت: من خيلي تعجّب کردم که تا چه اندازه آقاي بروجردي مراقب هستند. ببينيد به خاطر همين کارها است که اين شخصيّتها، اسمشان ميماند و روز به روز عظمتشان بيشتر ميشود.
مرحوم سيّد عبدالله تُستَري رحمه الله به پسرشان ميگفت: پسرجان، آن روزي که علماي جبل آمل به من اجازه اجتهاد دادند و به من گفتند: ملّا عبدالله، تو ميتواني به رأي خودت عمل کني، از آن روز به بعد من ديگر عمل مباح به جا نياوردم و بيشتر سعي کردم يا عملم واجب باشد يا رنگ استحباب به آن بدهم.
وقتي مرحوم تستري به خدمت شيخ بهايي رحمهم الله رسيد شيخ بهايي به او گفت: يا الله، معطّل نکن، زود جلو برو که وقت نماز است، من ميخواهم پشت سر تو نماز بخوانم. ملّا عبدالله با تعجّب گفت: پشت سر من نماز بخواني؟ گفت: بله، من ميخواهم افتخار کنم و پشت سر تو نماز بخوانم و ملّا عبدالله را وادار کرد تا نماز را بخواند. همين که ميخواست نماز را شروع کند يک مرتبه راهش را کشيد و بيرون رفت و نماز نخواند. شيخ بهايي به او گفت: چه شد، چرا نماز نخواندي؟ ملّا عبدالله گفت: وقتي خواستم دستم را بالا ببرم و الله اکبر بگويم يک دفعه با خودم گفتم: من چه شخص بزرگي هستم که شيخ بهايي پشت سر من ايستاده است، تا اين را در درونم حس کردم گفتم: اين نماز ديگر براي خدا نيست و تصميم گرفتم نماز نخوانم.