انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٣ - مجلس ١٠٢ زينت هاى الهى
ميکنند و خيلي در آنجا محبوبيّت دارد. به اين نتيجه رسيد بهترين راهي که ميتوانم مردم را هدايت کنم اين است که به سراغ همين پيرمرد بروم.
روزي به ملاقات اين پيرمرد رفت و به عنوان اينکه من نوکر و کوچک شما هستم با او آشنا شد. ضمناً کتابهاي اين پيرمرد را گرفت و مطالعه کرد و تمام اصول و قواعدي که مربوط به آتش پرستي بود همه را مسلّط شد. کم کم به اين پيرمرد رخنه کرد و شروع به تبليغ اين پيرمرد کرد و او را به دين اسلام وارد کرد و پيرمرد مسلمان شد. وقتي مسلمان شد از بس که مردم به اين پيرمرد اعتقاد و عقيده داشتند توانست مردم را مورد تأثير خود قرار دهد.
از جمله کساني که مسلمان شد وزير وقت بود. وزير که مسلمان شد در مقابل شاه دينش را کتمان کرد تا اينکه افرادي به شاه خبر دادند که وزيرت مسلمان شده است. روزي شاه به صورت غافل گيرانه و بدون اينکه وزير متوجّه شود به منزل وزير رفت و ديد وزير در حال رکوع است. از آن طرف، وزير تا ديد شاه به منزلش آمده است فکر کرد چه کار کند. يک مرتبه خدا فکري را به ذهنش انداخت. شاه به او گفت: تو داري نماز ميخواني؟ وزير گفت: من نماز نمي خوانم. شاه گفت: پس اين چه کاري بود که ميکردي؟ وزير گفت: در گوشه اتاق ماري بود که من خم شدم تا حسابش را برسم. شاه بلند شد که مطمئن شود، ديد بله، ماري در آنجا بود که باعث جانِ سالم به در بردن وزير شد که بعد همين آقا باعث شد که شاه هم مسلمان شود و از برکت آيت الله ملّا علي کني همه مسلمان شدند.
پروردگارا، به حقّ محمّد و آل محمّد علیهماالسلام ما را مقرّب درگاه خودت بگردان.