انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣١٦ - مجلس ١٠٨ چهار عمل ضايع كننده
اند اين مرد چنين و چنان است و صاحب کرامات زيادي است. خواهشي از شما دارم که اين مرد بزرگوار را نزد من بفرستيد و حاضرم براي قبول زحمت و آمدنش به اينجا، يک پارچه آبادي را پيشکش او کنم.
نامه به دست سلطان يعقوب رسيد و آن را خواند. شاه قاسم را فرا خواند و به او گفت: جريان اين است و شما را به خراسان دعوت کرده اند. شاه قاسم هم حرکت کرد و بعد از چند روز به خراسان رسيد. شاه سلطان هم استقبال شاياني از ايشان کرد. خلاصه، شاه قاسم دعايي براي شاه سلطان خواند و از برکت لطف و عنايت حضرت احديّت، شاه سلطان حسين خوب شد و سلامتي اش را به دست آورد و از شاه قاسم تقاضا کرد که چند صباحي نزد ما بمانيد تا حقّ شما را ادا کنم و يک پارچه آبادي در اطراف سمنان به نام بيابانک را تقديم آقا کرد.
خيلي مورد تجليل شاه سلطان قرار گرفت. از آن طرف، عدّه اي از جمله عبد الرّحمان جامي وقتي محبّت شاه سلطان را نسبت به شاه قاسم ميديدند حسادت ميکردند. روزي همين عبدالرّحمان جامي به ملاقات شاه سلطان حسين آمد و گفت: شاه سلطان، من خواهشي از شما دارم. خواهش من اين است که اين سيّد جليل القدري که اينقدر احترامش ميکنيد و محبّت به او داريد را روز جمعه به منبر بفرستيد. ميخواست با اين کار او را خجالت زده کند و از نظر ارزشي، مقامش را پايين بياورد و با عدّه اي نقشه ريختند که شاه قاسم را از چشم شاه سلطان بياندازند. شاه سلطان حسين هم که از سوء نيّت آنها خبر نداشت قبول کرد و به شاه قاسم گفت: آقايان دلشان ميخواهد که روز جمعه شما به منبر تشريف ببريد و آنها را موعظه کنيد. ايشان گفتند: چشم، من حرفي ندارم.