انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٨ - مجلس ٩٨ سفارشات طلايى به دو صحابى گرامى
کنار جنازه من بنشين، آن وقت دسته اي از دوستانم از طرف عراق ميآيند و آنها کار کفن و دفن مرا انجام ميدهند و تو را هم همراه خودشان ميبرند.
"وَ يَسْعَدُ بِكَ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ يَتَوَلَّوْنَ غُسْلَكَ وَ تَجْهِيزَكَ وَ دَفْنَكَ" زمان پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم کجا و زمان اباذر کجا؟ خيلي فاصله بود. از زماني که پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم اين جمله را فرمود نزديک به بيست سال فاصله بود. حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اي اباذر، قومي از عراق ميآيند و از اينکه متولّي کار تو ميشوند خوشبخت و با سعادت ميشوند. تو را غسل ميدهند، کفنت ميکنند و تو را دفن ميکنند.
هنگامي که اباذر فوت کرد قومي از طرف عراق آمدند. دختر اباذر گفت: پدرم که از دنيا رفت من پارچه اي روي بدن پدرم انداختم و مشغول گريه کردن شدم. سردسته اين کاروان مالک اشتر بود. بلافاصله گفت: معطّل نکنيد. اينجا وظيفه ما اين است که احترام کنيم و بدنش را غسل دهيم و کفن کنيم. براي کفن کردن ايشان، سر و صدا شد. در گذشته، مسافران کفنهايشان را همراه خودشان به مسافرت ميبردند. جناب مالک گفت: من خودم کفنش ميکنم. همراهان هر کدام گفتند: چرا شما تنها باشيد، ما هم ميخواهيم در کفن کردن سهيم باشيم؛ خلاصه، همه آنها در کفن کردن شريک شدند. بارک الله به اين برادرها، ماشاء الله به اين ايمانها، اين داستانها در تاريخ ميماند و نمي ميرد و هميشه زنده است براي اينکه اعتقاد ما را بالا ببرد، خوش به حال آن فردي که عقيده اش خوب باشد.
زماني آقايي را ديدم که خيلي ملّا بود. وقتي در مجلسي مينشست اصلاً کسي جرأت نمي کرد جلوي او صحبت کند از بس که ملّا بود. ايشان نجف رفته بود و درس خوانده بود ولي آن عقيده اي که بايد با آن علم همراه باشد را نداشت. دستورات اسلامي را خيلي رعايت نمي کرد. ميگفت: شما مقدّس بازي در آورده ايد. اين مرد با آن مقام و علم و کمال، جايگاه مردمي نداشت امّا از آن طرف هم عالمي را ميشناختم که خيلي عالم نبود، واقعاً علم زيادي