انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣٣٢ - مجلس ١١١ جهل، بدترين نوع فقر
مرحوم آقاي شوشتري منسب قاضي القضات را بدست گرفت و امور قضاوت به دست ايشان افتاد. محبوبيّت عجيبي در درگاه اکبر شاه پيدا کرد. هر چه علماي اهل سنّت بالا و پايين کردند که آقا را نزد اکبر شاه خراب کنند، نمي توانستند و به هيچ صورتي نتوانستند از آقا نقطه ضعف بدست بياورند. بعد از مدّتي اکبرشاه از دنيا رفت و پسرش جهانگير جانشين پدرش شد. روزي جهانگير شاه به مرحوم شوشتري گفت: شما بر سر کار بمان و من هم همانند پدرم به تو اجازه ميدهم که قاضي القضات باشي. مرحوم شوشتري هم گفت: من با پدرت شرط کردم که اجتهاد خودم ملاک باشد. جهانگير گفت: باز هم همينطور است. شما با اجتهاد خودت رأي بده.
علماي اهل سنّت ديدند که نه، به هيچ وجه نمي توانند براي تضعيف ايشان کاري کنند و اين مرد آنچنان با قواعد فقهيّه مذاهب اربعه آشنا است که به هيچ صورتي نمي توانند او را تضعيف کنند. عاقبت وقتي ديدند از اين راه نمي شود، با فردي صحبت کردند و او را به عنوان اينکه شاگرد مکتب شود نزد ايشان فرستادند. اين شاگرد خيلي خود را به آقا نزديک کرد و آقا خيلي به او انس گرفت. گاه گاهي به صورت خصوصي با آقا خلوت ميکرد و به آقا اظهار علاقه ميکرد. روزي در بين صحبت ها به ايشان گفت: بفرماييد از نظر مذهب، چه مذهبي بهتر است که ما انتخاب کنيم؟ آقا چيزي نگفت. خيلي نمي خواست پيش کسي چيزي از خود بروز دهد.
عاقبت الامر، بعد از مدّتها روزي ديد که ايشان مشغول نوشتن مطالبي است، گفت: آقا چه چيزي مينويسيد؟ گفت: کتابي است به نام "مجالس المؤمنين" که مدّتها مشغول نوشتن آن هستم. شاگرد گفت: اگر اجازه ميدهيد من اين کتاب را ببرم و امشب مطالعه کنم. ايشان هم به اطمينان اينکه اين شاگرد واقعاً دوستدار او و با محبّت است کتاب را به او داد. او هم کتاب را برداشت و