انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٣٩ - مجلس ٨٣ مردن قلب در مجالست با سه دسته
بچّه هايي که در کوچه مشغول بازي هستند بازي ميکند. با آنها با زبان لطافت صحبت ميکند. هر کس او را در اين حالت ميبيند ميگويد اين چه آيت اللهي است. شاه عبّاس گفت: شما اشتباه نمي کنيد؟ گفت نه. منظور آن آقا، آيت الله ميرفندرسکي رحمه الله بود. سيّد جليل القدر عالم ربّاني که کليسا را به حرکت درآورد. خيلي مرد عجيبي بود که شيخ بهايي رحمه الله با آن همه مقام ميگفت: من کجا و ميرفندرسکي کجا.
شاه عبّاس قبول نکرد و گفت: اين بار که آقا آمد خودم با او صحبت ميکنم. روزي آيت الله مير فندرسکي به ملاقات شاه عبّاس آمد. شاه سربسته به آقا گفت: بعضي از انديشمندان و دانشمندان توجّه ندارند. گاهي ميبينيم با بچّه ها و کودکان در کوچه ها نشست و برخاست ميکنند؛ چرا مواظب خودشان نيستند؟ ميرفندرسکي گفت: جناب شاه عبّاس، بنده هميشه اينجا هستم و چنين انديشمنداني در اينجا نديده ام که با بچّه ها اينطور باشند. تا اينطور گفت، شاه عبّاس گفت: شما هميشه هستيد؟ ميرفندرسکي گفت: بله. شاه گفت: به من گفته اند شما اينطور هستيد امّا من قبول نکردم. آيت الله ميرفندرسکي گفت: اشتباه کرديد که قبول نکرديد. بايد قبول ميکرديد. اين نفس انسان داراي طغيان است، اگر کمي ببيند که دستش را ميبوسند و به او بله قربان، بله قربان ميگويند خودش را گم ميکند. اين نفس بايد مهار شود. وقتي ميتوانيم مهارش کنيم که با بچّه ها بنشينم.
همچنين پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گاه گاهي با بچّه ها بازي ميکرد، اين براي چيست؟ براي مهار کردن نفس است.
انشاء الله خداوند متعال توفيق مهار نفس را به همه ما عطا بفرمايد